#تنها_نیستیم_پارت_101
-تو سهمی از ثروت بابام نداشتی! اهل تیغ زدن از بابا هم که نبودی.
یه عالمه سوال به ذهنم هجوم آورده بود و بی حرکت به صورتش خیره بودم. به طرف مامان برگشتم و گفتم: این چی میگه؟
مامان با صورت عرق کرده و ناراحت سکوت کرد. نیما دست آنا رو محکم تر کشید و آنا ادامه داد: تو خواهر حسامی. بابام اومد ثواب کنه، کباب شد.
هیچ حرفی برای گفتن نداشتم و انگار لال شده بودم. آنا به طرف نیما برگشت و گفت: من انقدر بهت اعتماد داشتم که نفهمیدم چرا مادرت از سر نزدن تو شکایت می کنه! تو به بهانه ی سوئد...
حرفش با سیلی نیما ناتموم موند و زیر گریه زد. همون جا سر جام نشسته بودم و به حرف هایی که شنیده بودم فکر می کردم. صدای گریه آلود آنا رو شنیدم که داد زد: چطور اون موقع که واسه پول به بابا رو انداختم، آدم منطقی ای بودی؟ منو دوست داشتی!... حتی یه بار هم گذشته رو به روت نیاوردم!!...
گوش هام رو گرفتم که بقیه رو نشنوم. هنوز حتی یه کلمه هم باورم نشده بود.
نگاهم به شادی که روی پله ها، پاهاش رو بغل کرده بود و با ناراحتی تماشا می کرد، افتاد. چشم هام رو بستم و آرزو کردم گوشه ی اتاقم تو خونه ی هاجر خانوم ظاهر بشم. وقتی چشم هام رو باز کردم، آنا و نیما روی زمین زانو زده بودند و مامان کف سالن افتاده بود. با خودم گفتم: اگر توی اتاقم مونده بودم هیچ اتفاقی نمی افتاد!
دوباره از شیشه ی CCU نگاهش کردم و سر جام نشستم. هر اتفاقی که می افتاد من خودم رو مقصر می دونستم. ساعت 11 صبح بود و صورت من و آنا از گریه ی زیاد پف کرده بود. عمه و پرستو کمی دورتر کنار آنا نشسته بودند و نیما انتهای سالن انتظار قدم می زد. همین چند ساعت پیش بهم گفته بود «هر طور راحتی درباره ی من قضاوت کن. من هر لحظه از زندگیم کاری رو کردم که می دونستم درسته. تا آخر عمرم همینطوری می مونم!». من فقط نگاهش کرده بودم و جمله ای که احساسم رو بیان کنه، پیدا نکرده بودم. حس می کردم با حرف های توی خونه و پاساژ داشت دوباره من رو احمق فرض می کرد.
به عمه چیزی درباره ی دعوا نگفته بودیم ولی بهشون خبر دادم که از هویت اصلیم اطلاع پیدا کردم. حتی همون موقع هم انتظار داشتم که عمه بگه «این مزخرفات چیه؟!». ولی فقط گریه کرد. حسام سفرش رو به خاطر من کنسل کرده بود و از صبح زل زده بود به صورتم که مثلاً شباهت پیدا کنه. بیشتر از چیزی که فکرش رو می کردم خوشحال شده بود. همین چند دقیقه ی پیش فرستاده بودمش پی نخود سیاه که دست از سرم برداره. احتیاج به تنهایی داشتم.
بهنام از اتاق دکتر که انتهای سالن بود، بیرون اومد. سریع به طرف آنا رفت و کمی با اون و عمه حرف زد. گریه ی آنا با دیدنش بیشتر شده بود. بهنام جلوی صندلی ش زانو زد و دست هاش رو گرفت که مثلاً آرومش کنه. صورتم رو برگردوندم و توی دلم گفتم «گور بابای همه تون!».
یه sms اومد. مرجان بود که جک فرستاده بود. حوصله ی خندیدن به جک رو نداشتم ولی براش یه چیزی فرستادم که نگرانم نشه. حسام کنارم نشست و آب انبه ای که خریده بود رو به دستم داد. تشکر کردم که گفت: بخور دیگه. فشارت میفته.
و دوباره همون طوری نگاهم کرد. گفتم: what?
- من ناراحتم.
- why?
- حق نداشتند تو رو مخفی کنند. حداقل توی این 7 سال.
نی رو داخل آبمیوه کردم و یه کم خوردم. بهنام داشت از شیشه ی CCU سرک می کشید.
-خیلی چیزها اون طور که ما می خواییم پیش نمیره.
آبمیوه رو گوشه ی صندلی گذاشتم و سکوت کردم.
-نمی خوری؟
-خوردم. مرسی.
romangram.com | @romangram_com