#تنها_نیستیم_پارت_102
برداشت و شروع کرد به خوردن که من به زور جلوی خنده م رو گرفتم. پرستو به طرفمون اومد و به حسام گفت: 2 روز صبر کن، بعد ماهیت خودت رو نشون بده... مگه نمی بینی ناراحته؟
-شما؟ به جا نمیارم!
خندیدم و پرستو تو سر حسام زد و گفت: حالا یادت اومد؟
حسام به من نگاه کرد و گفت: ببین این ها چطوری با برادرت رفتار می کنند! از همون بچگی هم همینطوری بودند.
-من خودم یادمه عمه چه جوری لوست می کرد، وگرنه اینجوری بار نمیومدی!
چند دقیقه بعد حسام و پرستو سمت عمه رفتند. بهنام به طرفم اومد و گفت: به هوش اومد.
بدون نگاه کردن بهش به طرف شیشه رفتم و به مامان نگاه کردم که دیدم الکی گفته. پشتم ایستاد و گفت: آنا بهم گفت.
-از زاویه ی دید خودش!!
-من نگران خاله ام.
-...
-تو دیشب با نیما چکار داشتی؟
-تو که نگران مامان بودی!
-حرفو عوض نکن.
-نیم ساعت به فاصله یه متر نشستیم و به آتیش نگاه کردیم. بهش گفتم «خیانت نکنه».
پوزخند زد و گفت: چه رمانتیک!
-...
-همین که به هوش اومد، خیالش رو راحت می کنیم.
به طرفش برگشتم که ادامه داد: بهش میگیم که تصمیممون قطعیه!
-من هنوز مطمئن نیستم.
با نفرت و عصبانی نگاهم کرد و با صدای آهسته گفت: وقتی سوتینت رو باز می کردم که مطمئن به نظر می رسیدی!!!
اصلا انتظار نداشتم که انقدر واضح به روم بیاره. سرم رو پایین انداختم. بعد از چند ثانیه مکث گفتم: من اگر عاشقت هم باشم ازدواجمون اشتباهه.
romangram.com | @romangram_com