#تنها_نیستیم_پارت_103


دستش رو روی کبودی کمرنگ گردنم که از اون شب مونده بود کشید و گفت: این پوست تو هم که آبرو نمیذاره واسه آدم!

نگاهش کردم. چشم هاش دوباره شیطون شده بود و من به طور غیر قابل انکاری خوشحال شدم.

-این همه اصرار برای چیه بهنام؟

-فقط تو می تونی منو از این منجلاب نجات بدی.

-چرا من؟

-وقتی با بقیه ام فکرم پیش آناست، ولی وقتی با تو ام همه چی خوبه. می فهمی آتوسا؟

-تا وقتی سر و کله ی آنا پیدا بشه...!

-اونوقت هم فکرم پیش شادی و نیماست!

چیزی نگفتم. بغلم کرد که همون لحظه صدای حسام به گوشم خورد: برادر! این حاج خانوم با شما چه نسبتی دارند؟!

پرستو از خنده سرخ شده بود و عمه و آنا با دهن باز به من و بهنام نگاه می کردند.

بهنام ازم جدا شد و توی جیب هاش دنبال چیزی گشت. با خنده گفت: عقدنامه رو همین جاها گذاشته بودم حاجی!

عمه رو به آنا گفت: جدی میگه؟؟!

آنا با بی حالی جواب داد: نه بابا.

بهنام به عمه گفت: هفته ی دیگه وقت محضر داریم.

دوباره همه با تعجب و مشکوک نگاهمون کردند. عمه زود خودش رو جمع کرد و گفت: مبارک باشه.

حسام رو به من گفت: آبجی نگاه به دک و پز این نکن! سابقه ش خرابه!

بهنام: تو نمی خواد موش بدوونی!

من: انقدر گریه زاری راه انداخت که نتونستم جواب رد بدم!

بهنام: یکی بیاد اشک های منو پاک کنه.

روی صندلی نشستم و به این فکر کردم که اگر حال مامان وخیم بود، بهنام انقدر بی خیال نبود. همین نیم ساعت پیش با دکترش حرف زده بود. به انتهای راهرو نگاه کردم. نیما نبود.


romangram.com | @romangram_com