#تنها_نیستیم_پارت_104

همه دور تخت مامان جمع شده بودیم و اون چشم هاش رو روی صورتهامون می چرخوند. آنا دست چپ مامان رو محکم گرفته بود و ناراحت نگاهش می کرد. حسام با لحن مسخره ای گفت: زندایی اینه رسمش؟ خواهر ما رو این همه سال بدزدید؟

عمه هشدار داد: حسام!

و رو به من گفت: مگه تو بتونی ادبش کنی. من که موهام سفید شد!

به عمه لبخند زدم و گفتم: نه عمه. مال بد بیخ ریش صاحابش!

همه خندیدند. آنا بدون توجه به جمع دست مامان رو بوسید. حسام اخم الکی کرد و به من که بین عمه و بهنام ایستاده بودم، گفت: بیا این ور ببینم. اونجا غریبی می کنی.

بهنام دستش رو دورم حلقه کرد و گفت: جاش خوبه.

حسام به بهنام چشم غره رفت که من از صورتش به خنده افتادم. مامان هم لبخند می زد و حس می کردم این شوخی ها روحیه ی مامان رو بهتر می کنه. این که بدونه همه چیز عادیه و کسی از دست کسی عصبانی نیست.

پرستو بازوی حسام رو فشار داد که صدای آخش بلند شد. چشم های پرستو ناراحت بود و من اثری از شوخی نمی دیدم. انگار حسام هم فهمید چون بغلش کرد و دیگه چیزی نگفت. پرستار سراغمون اومد و با غرغر همه رو بیرون کرد. بهنام کارتش رو نشون داد و خواهش کرد که من و اون بمونیم.

نزدیک مامان ایستادیم و بهنام گفت: همه چی رو به راهه خاله. نگران هیچی نباش.

مامان خیلی آروم گفت: نیما؟

مطمئن بودم که متوجه جای خالیش شده. گفتم: تو حیاطه. پیش شادی! با آنا آشتی کرده.

مامان که معلوم بود قانع نشده، لبخند زد.

-مامان من نیومدم که چیزی رو خراب کنم. حتی هیچ حسی هم به نیما ندارم.

بهنام هم به حرف اومد: خاله مجبوری زود خوب بشی چون هفته ی دیگه وقت عقد گرفتم.

مامان دستم رو که توی دستش بود فشار کوچیکی داد. بهش اطمینان دادم: راست میگه!

وقتی از اتاق بیرون اومدیم، واقعا از کاری که کرده بودم راضی بودم. حتی اگر اشتباه بود. خوشحال بودم که خیال مامان رو از اینکه سایه ی من و بهنام رو زندگی دختر واقعی ش نیست، راحت کردم. این کمترین کاری بود که از دستم بر میومد.



به سمت خروجی بیمارستان می رفتم. هنوز تو شک دیشب بودم و از صبح سرگیجه داشتم. نیما از نیمکتی که روش نشسته بود بلند شد و به طرفم اومد. شادی از همون جا برام دست تکون داد و با چیپسش مشغول شد. بقیه هنوز بالا بودند. سرعتم رو بیشتر کردم که نیما بفهمه نمی خوام باهاش حرف بزنم. ولی بهم رسید و گفت: دو ساعته اینجا منتظرم که باهات حرف بزنم.

-دیگه حرفی نمونده!

-اون دستگاه ها...

-به چه دردت می خورد؟

romangram.com | @romangram_com