#تنها_نیستیم_پارت_105


-به درد من نه. به درد پدرت.

-بابا؟

-بریم بشینیم...

-نه همین جا بگو.

نفسش رو فوت کرد و گفت: باید یه چیزی از مادرت بگیری.

-من وقت این دروغ ها رو ندارم.

-از طرف پدرته.

کلافه گفتم: درست حرف بزن!

-سند یه باشگاه ورزشی تو اصفهان که باید به نامت بشه.

گیج نگاهش کردم.

-سفارش ها برای اونجا بود. من اداره ش می کردم تا روزی که...

-...

-تو به خواست خودت برگردی. بعد از تموم شدن درست همه از برگشتنت ناامید شده بودند ولی پدرت می گفت برمی گردی. کسی نمی دونست من تو رو توی شرکت می بینم.

-چرا باشگاه؟

-پدرت به خاطر تو ناراحت بود. می گفت تو ورزش رو دوست داشتی!

این همه خبر تو یه روز برای من خیلی زیاد بود. سرگیجه ام بیشتر شده بود. روی نزدیک ترین نیمکت نشستم.

-چرا تو وصیت نامه منو محروم کرد. من که چیزی بهم نمی رسید؟

-نمی خواست تو بفهمی چرا چیزی بهت نرسیده.

-سرم درد می کنه.

-الان بهت گفتم که بدونی به فکرت بوده.


romangram.com | @romangram_com