#تنها_نیستیم_پارت_106
چیزی نگفتم.
-این طوری نگاهم نکن. همه ی آبروی شغلی و حرفه ایم تو خطر بود. زحمت 10 ساله م داشت جلوم به باد می رفت.
-تصمیم گرفتی منو قربانی کنی.
-اینطوری نبود که حسی بهت نداشته باشم.
-پس حست رو هم قربانی کردی!!!
-تو که می دونی چرا نمی تونستم از خونواده م کمک بخوام.
می دونستم که باهاشون مشکل داشت. بلند شدم که برم. صداش رو از پشت سر شنیدم: به جز اینکه باشگاهت رو اداره کنم، هیچ کاری ازم برنمیومد که برات انجام بدم.
به رفتن ادامه دادم.
-هیچ کاری نمی تونستم کنم.
بقیه ی حرفش رو نشنیدم. احتیاج به زمان داشتم که همه چی رو هضم کنم. توی تاکسی نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و به گریه افتادم. اینکه بابا نمی خواست من بفهمم واقعا کی ام. حتی می دونست علاقه ی من چیه، حالم رو بدتر می کرد. کاش زودتر برگشته بودم.
از کنار قبرها بلند شدم. حسام و آقا حمید به صورتم زل زده بودند که واکنش من رو ببینند ولی من هیچ حس به خصوصی نداشتم. فقط گفتم: چقدر جوون بودند!
آقا حمید سر تکون داد و گفت: آره. تازه داشتیم توی شرکت پیشرفت می کردیم و بازار رو می گرفتیم که این اتفاق افتاد.
-...
-رفته بودند کرمان که با یکی از همکارها قرارداد ببندند.
-کسی رو نداشتند؟
-نه تا جایی که من می دونستم. تو و حسام خونه ی ما بودید تا از سفر برگردند.
-رابطه ی خانوادگی داشتید؟
-آره. مادر واقعی ت دوست عمه ت بود.
-...
-خیلی منتظر شدیم که کسی سراغتون بیاد. ولی انگار کسی نبود...
دوباره به قبرها نگاه کردیم.
romangram.com | @romangram_com