#تنها_نیستیم_پارت_107


-هوا سرده بچه ها. بریم.

با هم به طرف ماشین حرکت کردیم. آقا حمید بینمون بود.

-قرار بود تو رو هم پیش خودمون نگه داریم که بابات نذاشت. همین که تو رو دیدند، مهرت رو به دل گرفتند. به خصوص که مادرت بعد از آنا دیگه نمی تونست بچه ای داشته باشه.

به حسام اشاره کرد و گفت: حتی بابات می خواست حسام رو هم بگیره. شناسنامه ی تو رو به اسم خودش گرفت. تو خیلی کوچیک بودی. هنوز یه سالت هم نبود.

لبخند زدم و بعد از مکث کوتاهی ادامه داد: ولی من نمی خواستم همه ی آثار دوستم رو از بین ببرم. می خواستم حسام بدونه که پدر و مادرش کی بودند.

به حسام نگاه کردم که ظاهراً بی خیال بود و طبق عادتی که از بچگی داشت، از قصد روی برف های کنار آسفالت قدم میذاشت که جای کفش هاش بمونه. آقا حمید دستش رو دور شونه ی حسام انداخت و به خودش نزدیکش کرد.

-حالا که فهمیدی خواهر پسرمی، دختر من هم هستی!

فقط لبخند زدم و چیزی نگفتم. حالم زیاد خوب نبود. شاید دیگه هیچ وقت خوب نمی شدم!

-نصف سرمایه ی اون فست فود چیزیه که از پدر اصلی تون باقی مونده.

که مشخص بود حسام می دونه. بعد از چند دقیقه نگاهم رو از آسفالتی که روش قدم می زدیم جدا کردم و سکوت رو شکستم: من کاری دارم. میشه چند دقیقه منتظر باشید؟

آقا حمید به تابلویی اشاره کرد و گفت: ما توی ماشین منتظر می مونیم.

راه رفته رو برگشتند. وقتی به تابلو نگاه کردم، فهمیدم که عمداً مسیر رو به سمت قطعه ی بابا کج کرده بودند. لبخند زدم به سمت سنگ بابا رفتم.

تا خونه ی عمه حرفی رد و بدل نشد و من هنوز تو حس و حالی بودم که تو قبرستون بهم دست داده بود. آقا حمید من رو برای شام نگه داشت و به مامان هم که تازه مرخص شده بود، اطلاع داد.

توی پذیرایی، عمه کنارم نشست و بی مقدمه گفت: جریان بهنام راسته؟

من: آره.

پرستو: دیدی گفتم.

عمه: من فکر کردم شوخی می کنید!

من: چطور مگه؟

عمه: هیچی... فقط...

من: فقط چی عمه؟


romangram.com | @romangram_com