#تنها_نیستیم_پارت_108

پرستو: مامان میگه این پسره دو بار زنش رو طلاق داده!

من: خب؟

پرستو: همین دیگه.

عمه: مادرت راضیه؟

من: مامانم از خداشه!

پرستو: اتفاقاً به نظر من مردی که دنبال زندگی و آرامش نباشه که عقد نمی کنه که حالا بخواد طلاقش بده. دروغ میگم؟ میره دنبال...

عمه بهش چشم غره رفت و گفت: تو لازم نیست تو کار بزرگ ترها دخالت کنی!

پرستو سریع یه خیار برداشت و مشغول پوست کندن شد. از من فقط یه سال کوچیک تر بود. البته راست می گفت. من تا حالا چیزی از بهنام ندیده بودم که نشون بده با زنی رابطه داره و دنبال خوش گذرونیه. خود من هم که طلاق گرفته بودم.

به حیاط نگاه کردم و حسام و آقا حمید رو در حال حرف زدن زیر لامپ ایوان دیدم که حسام فقط سر تکون می داد و خیلی مودب و جدی شده بود. خنده م گرفت. نیم ساعت بود که بیرون بودند.

چند دقیقه بعد حسام با هیجان کنارمون اومد و دست من و پرستو رو کشید که بیرون ببره.

همه با هم گفتیم: چی شده؟

-بیایید آدم برفی درست کردم.

و خیار نصفه رو از پرستو قاپید. که صداش دراومد.

توی حیاط یه آدم برفی بزرگ درست کرده بود که فقط دو تا دایره ی روی هم بود. من و پرستو هم با خنده کاملش کردیم. شال گردنم رو دور گردنش انداختم و مشغول عکس گرفتن شدیم که یهو یادم افتاد مامان تو خونه مریضه. عذاب وجدان گرفتم و تند تند لباس پوشیدم. حسام من رو رسوند.

وقتی وارد اتاق مامان شدم نیمه بیدار بود. کنارش نشستم و رو به نسرین گفتم: تو برو بخواب. این روزها همه ی زحمت ها گردن توئه.

-این حرفا چیه! چه زحمتی.

سینی دارو ها رو نشون داد و گفت: این قرص سفیدها رو یادت نره.

بیرون رفت که مامان گفت: با حسام بودی؟

-آره.

چند لحظه سکوت شد که خودش شکست و ادامه داد: اسم اصلی ت «هدیه» بود.

لبخند زدم و گفتم: «آتوسا» قشنگ تره.

romangram.com | @romangram_com