#تنها_نیستیم_پارت_109


-بابات نیت نیما رو فهمیده بود.

-...

-نمی خواست امانت مردم بیفته دستش. خیلی ترسیده بود.

-دیگه مهم نیست مامان.

-به خاطر همین تو رو ازش دور کرد.

-استراحت کن. نمی خواد خودت رو خسته کنی.

-می خواست آنا رو هم دور کنه... ولی کار از کار گذشته بود... آنا واقعا دوستش داره.

-می دونم.

-یه روز از دست کله شقی تو عصبانی شد و گفت به جز جهیزیه چیزی بهت نمیده که بحث بالا گرفت. همون جا بود که آنا و نیما فهمیدند تو کی هستی. ما نمی دونستیم خونه هستند.

موهاش رو ناز کردم که دیگه چیزی نگه و گفتم: من آدمی نبودم که به حرف کسی از بابا پول بخوام.

مامان سر تکون دادو گفت: نیما هم فهمیده بود... ولی آنا برخلاف سنش تصمیم های احساسی می گیره... همیشه همینه.

خواست بلند بشه که نذاشتم. دوباره گفت: می خوام یه چیزی بهت بدم.

-می دونم چیه.

-نیما حرفی از باشگاه اصفهان زده؟

-آره. ولی من لازمش ندارم.

-چرا؟ حقته. بابات ناراحت میشه.

-شاید یه روزی... ولی الان نه.

-بابات تمام این 7 سال نیما رو زیر نظر داشت... ولی هیچ خطایی ازش سر نزد که بهانه ای به دست ما بده. کارهای باشگاه رو عمدا بهش سپرد. اما هیچ حرکت اشتباهی نکرد. با اخلاق بد بابات ساخت. به هر سازی که زدیم رقصید...

-آنا رو دوست داشت.

-بابات یه سال با آنا قهر بود...


romangram.com | @romangram_com