#تنها_نیستیم_پارت_110
-بخواب. من اهل قضاوت کردن نیستم مامان. هیچ آدمی فکر نمی کنه کارش غلطه...
اون شب تا صبح بیدار بودم و از اتاق مامان بیرون نیومدم. فقط به باشگاهی که بابا به نیت من خریده بود فکر می کردم. به اینکه محاله بعد از این اتفاق ها قبولش کنم. تمام دوران نوجوونیم پر از شادی بود. تو خونه ی آدم هایی که حتی پدر و مادر واقعی م نبودند. شاید بابا آنا رو بیشتر از من دوست داشت. انقدر که خطای بزرگش رو نادیده بگیره، اما مطمئنم دلیلش این نبود که من بچه ی واقعی ش نبودم. من چه کار براشون کردم؟ فقط 7 سال تنهاشون گذاشتم. حتی اگر حق با من بود، نباید قید همه ی دنیا رو می زدم. حالا چطور می تونستم چیز به این بزرگی رو قبول کنم؟ اصلا چه احتیاجی بهش داشتم؟
صدای sms بلند شد. گوشی رو از روی میز برداشتم و شماره ی ناشناسی رو دیدم.
Sms رو باز کردم: بیداری؟
نوشتم: شما؟
-باید باهات حرف بزنم.
چیزی ننوشتم و سایلنت کردم. تماس گرفت که جواب ندادم. دوباره و دوباره گوشی زنگ خورد که باز هم جواب ندادم. Sms داد: داری کار اشتباهی می کنی. // نیما
از اون روز توی بیمارستان، آنا و نیما رو فقط چند بار موقع بیرون رفتن دیده بودم. هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشده بود. نیما که اصلا انگار تو یه فضای دیگه بود. حتی صدای پیانو هم که گه گاه می شنیدم به گوشم نخورده بود. قرار بود فردا عقد کنم.
دوباره نوشت: بهنام آنا رو دوست داره.
از اینکه می دونست و این همه سال به روی خودش نمی آورد تعجب کردم. نمی تونستم باور کنم که مردی بتونه چنین چیزی رو تحمل کنه و حتی اعتراض هم نکنه.
زنگ زد. ریجکت کردم. نوشت: زندگی خودت رو خراب نکن.
-...
-آنا قول داده بود که درباره ی من چیزی به تو نگه. ولی گفت. حالا من هیچ دینی بهش ندارم.
-آنا دوستت داره. چرا خودت رو به نفهمی زدی؟
-به اندازه ی کافی تحمل کردم. دیگه نمی تونم.
-به من ربطی نداره.
-اگر تو بخوای میریم سوئد. اصفهان. هر جا تو بگی.
-به شادی فکر کردی؟
-یه کاریش می کنم.
-به همین راحتی؟ اصلا شماره ی من رو از کی گرفتی؟
خواستم گوشی رو خاموش کنم که شماره ای رو sms کرد. شماره ی سوئیت هاجر خانوم بود. با تعجب نگاهش کردم که sms بعدی اومد. آدرس خونه بود. بعدی آدرس خونه ی قبلی م بود. هر لحظه گیج تر می شدم. برای چی این همه سال دنبالم بود؟!
romangram.com | @romangram_com