#تنها_نیستیم_پارت_111


Sms های بعدی آدرس رستوران توی اصفهان بود، فروشگاه مانتو، دانشکده، خوابگاه، هر جایی که من باهاش سر و کار داشتم.

دیگه اعصابم رو خرد کرده بود. نوشتم: این بار چرا دنبال منی؟ به خاطر اون باشگاه؟

-می خوای آموزشگاه رو به نامت کنم؟ چرا مثل همون وقت ها زود منو نمی بخشی؟ چرا انقدر بی رحم شدی؟

-عاقل شدم.

-من همون معصومیتت رو می خوام.

گوشی رو خاموش کردم. می دونستم دیگه به خاطر مامان هم که شده جرأت نمی کنه بیاد پایین! اجازه نمی دادم با این حرف ها روم تاثیری بذاره.

پتو رو تا روی گردنم کشیده بودم و به سقف زل زده بودم. طولانی ترین روزهایی که توی عمرم تجربه کرده بودم، تموم شده بود. بدون هیچ برنامه ریزی و نقشه ای برای آینده منتظر بودم که ساعت 10 بشه و بهنام بیاد دنبالم تا به دفترخونه بریم. توی چند روز اخیر حال مامان واقعاً عالی بود. sms های دیشب نیما رو همون موقع پاک کرده بودم ولی شکی که به دلم انداخته بود، هنوز باقی بود.

قرار بود حسام با خانواده ی عمه بیاد همون جا. به ساعت نگاه کردم. 9 بود. روی تخت نشستم و از بی حوصلگی خودم برای آماده شدن تعجب کردم. شادی در زد و وارد شد. کنارم روی تخت نشست. موهاش رو ناز کردم و گفتم: نرفتی مهد؟

-مامان دیروز از خاله اجازه گرفت.

این چند روز، بهنام هر روز برای بردنم به خرید چیزهایی که فکر می کرد برای خونه ی متاهلی لازمه میومد. هر بار دست خالی برمی گشتیم. به نظرم وسایلی که لازم داشتیم توی خونه بود. حسام هم هر شب با پیتزا میومد به دیدنم و سفارش می کرد به عمه یا پرستو نگم. می ترسید ناراحت بشن. کم کم متوجه شباهت های بینمون می شدم. باورم نمی شد فقط من و حسام و پرستو از جریان بی خبر بودیم. دوباره به ساعت نگاه کردم. 9:05 . شادی به طرف پنجره رفت. پیشونیش رو به شیشه چسبوند و گفت: داری عروس میشی؟

خندیدم و گفتم: بده؟

-کجا میری؟

-چند تا خیابون دورتر.

-منم می بری؟

با تعجب بهش نگاه کردم و چیزی نگفتم. دلشوره ی بدی به جونم افتاده بود. گوشیم رو برداشتم و شماره ی بهنام رو گرفتم. صدای خوشحالش توی گوشم پخش شد: جانم؟

خندیدم و گفتم: سلام. کجایی؟

-تو خیابون.

-کی می رسی؟

کمی مکث کرد و گفت: یه لحظه گوشی!

دست خودم نبود ولی دلشوره م هر لحظه بیشتر می شد. یه دقیقه بعد گفت: امروز نمی تونیم بریم محضر.


romangram.com | @romangram_com