#تنها_نیستیم_پارت_112
با تعجب گفتم: چی شده؟
-نمی دونی؟
وقتی سکوتم رو دید، گفت: بعدا صحبت می کنیم.
-پشیمون شدی؟
جمله ی آرومی گفت که مخاطبش من نبودم و نشنیدمش.
به من گفت: حالا میام خونه، صحبت می کنیم.
تماس رو قطع کردم و بیرون رفتم. مامان توی تخت خوابیده بود و وقتی کنار تخت ایستادم چشم هاش رو باز کرد. گفتم: حالت بده؟
-نه.
خیلی ناراحت به نظر می رسید. دوباره گفتم: چی شده مامان؟... بهنام چی میگه؟
یه قطره از چشمش چکید و گفت: نیما.
دست هام یخ زد و منتظر بدترین خبر شدم. ولی گفت: دیشب رفته.
-می دونید کجا؟
-آنا با سوئد تماس گرفت. گفتند قرار بوده بره پیششون.
روی صندلی نشستم و به صورتم دست کشیدم. دلم گرفته بود. بهنام زودتر از من که توی این خونه بودم با خبر شده بود.
-آنا به بهنام گفت؟
-آره.
معلومه که بهنام مردد شده بود. این همه سال صبر کرده بود و از زندگیش هیچی نفهمیده بود. چرا باید حالا که داشت به نتیجه می رسید خرابش می کرد. ممکن بود نیما دیگه برنگرده.
پوزخند زدم که مامان گفت: به چی فکر می کنی؟
-شما نمی دونی؟
به چشم های هم خیره شدیم. دلم نمی خواست یه عمر جای کس دیگه ای زندگی کنم. اگر صد بار دیگه هم آنا وارد زندگی شوهر های من میشد من هر بار کنار می کشیدم. بعد از این همه سختی حق من این نبود که چیزی رو به زور به دست بیارم. بهنام اگر می تونست بدون آنا زندگی کنه، دو بار طلاق نمی گرفت.
از اتاق بیرون اومدم و چشمم به شادی افتاد. نیما خیلی شادی رو دوست داشت. اصلا نمی تونستم تصور کنم که ولش کنه. به طرفش رفتم و گفتم: ناراحتی؟
romangram.com | @romangram_com