#تنها_نیستیم_پارت_113


چیزی نگفت و شونه هاش رو بالا انداخت.

-بابات بدون تو جایی نمیره.

-...

-چون با مامانت قهره رفته. وقتی آشتی کنند برمی گرده.

-...

دیدم ممکنه بدتر ناراحتش کنم. به اتاق خودم رفتم و وسایلم رو برای آخرین بار از گوشه و کنار جمع کردم و داخل چمدون ریختم. لباس های بیرونم رو آماده کردم و روی چمدون گذاشتم. به طرف آشپزخونه رفتم که دیدم بهنام و آنا از ماشین بهنام پیاده شدند. انقدر احمق نبودم که نفهمم با هم هستند. کنار شومینه نشستند و بهنام دست هاش رو گرم کرد.

مامان از اتاق آروم آروم بیرون اومد و روی کاناپه نشست و گفت: چه خبر؟

آنا جواب داد: هیچی. خسروی هم خبر نداشت.

به طرف من که ایستاده بودم برگشت و با صدای بلند گفت: من برش می گردونم!

حرفی نزدم و وارد آشپزخونه شدم. موبایل آنا زنگ خورد که سرسری جواب داد و بعد به بهنام گفت: بهنام بریم آموزشگاه، ببینیم چیزی می فهمیم؟ شاید به کسی چیزی سپرده باشه که پشت تلفن نگفتند.

-بریم.

لیوان شیر رو شستم و سر جاش گذاشتم. بیرون رفتم. بهنام از اتاقم بیرون اومد و درش رو بست. با خودم گفتم «شاید می خواد با من حرف بزنه» و صداش زدم: من اینجام!

آنا به طرف ماشین رفت و من و بهنام توی ایوان ایستادیم. برف خیلی ریزی شروع به باریدن کرده بود. گفتم: کجا می رید؟

-آموزشگاه.

-چرا خودش نمیره؟

-حالش خوب نیست.

-ما یه قراری نداشتیم؟

-الان وقت این حرفهاست؟

-پشیمون شدی؟ مگه وقت نگرفته بودی؟

-خب دوباره می گیرم.


romangram.com | @romangram_com