#تنها_نیستیم_پارت_114
پوزخند زدم و گفتم: می خوای اول تکلیف آنا مشخص بشه؟
-تو نمی خوای؟
دستم رو گرفت و گفت: زود برمی گردم. باید حرف بزنیم.
دستش رو فشار دادم و گفتم: برو. منتظره.
از پله ها پایین می رفت. برف روی داغی صورتم می نشست و حالم رو بدتر می کرد. مطمئن بودم که دلم خیلی براش تنگ میشه. شاید دیگه نتونم این احساس رو فراموش کنم. دیگه اون روحیه ی 7 سال پیش رو نداشتم. تصویرش هر لحظه تارتر می شد. پلک زدم که گونه هام خیس شد. خوشحال بودم که فاصله اونقدری نیست که ببینه. هنوز به ماشین نرسیده بود. داد زدم: مراقب خودت باش!
برگشت و دست تکون داد.
توی پیاده روُی برف گرفته حرکت می کردم و چمدون رو هم می کشیدم. با خودم فکر کردم شاید زندگی همینه. یه چمدون دست بگیری و راه خودت رو بری. شاید سرنوشت من همینه که یه جا نمونم. مگه یه آدم چی از زندگیش می خواد؟ باید به اصفهان می رفتم و پول پیش خونه رو از هاجر خانوم می گرفتم. بعد می تونستم هر جایی از این کشور رو انتخاب کنم. چه فرقی می کرد. من به خودم تعلق داشتم. فقط به خودم.
وقتی از خونه بیرون می رفتم، مامان حتی جلوم رو نگرفت. فقط گفت: منو هم با خودت ببر!
چشم هاش پر از ناراحتی بود. بهش گفتم: من از آینده ی خودم هم مطمئن نیستم. وقتی همه چیزو رو به راه کردم، آدرسم رو بهت میدم که بیای.
محکم بغلش کردم: من دیگه برنمی گردم.
-خوب کاری می کنی!
حتی سند باشگاه رو هم قبول نکردم. سیگاری بیرون آوردم و خندیدم. یاد روزهایی افتادم که بیکار می شدیم و نمی دونستیم چطوری ادامه بدیم. هر بار می گفت «بالاخره یه کاریش می کنیم.» و همیشه هم یه کاریش می کردیم. من هر جایی که می رفتم، تنها نبودم. روزی که فندکهامون رو عوض کردیم، گفت «این یعنی هیچ وقت تنها نیستیم». لبخند زدم. دلم می خواست تا جایی که خسته بشم راه برم. برف هنوز هم می بارید.
خواستم سیگار رو روشن کنم که فندک رو پیدا نکردم. جیب ها و کیفم رو گشتم ولی نبود. مطمئن بودم که توی جیب راستم بود. فقط همین رو کم داشتم. سیگار رو با حرص روی برف ها انداختم و راه رفته رو برگشتم. مشغول گشتن لا به لای برف ها شدم. حتی زیپ های چمدون رو هم گشتم. هیچ اثری ازش نبود. یک ربع گذشته بود و من با ناراحتی گوشه ی خیابون، روی جدول نشسته بودم. چیزی رو بین این همه برف و چاله ی آب نمی شد پیدا کرد. اما من بدون اون نمی رفتم. خندیدم و زیر لب گفتم: می خوای دیگه سیگار نکشم؟... کجاست؟... این بود رسمش؟... من تا خود تابستون رو این جدول میشینم!
پیر زنی چپ چپ نگاهم کرد و رد شد. گوشی توی جیبم ویبره رفت. یادم افتاد که خاموشش نکردم.
جواب دادم. صدای بهنام اومد: خاله گفت واسه همیشه رفتی.
صداش خیلی خونسرد و آروم بود که ناراحتم کرد. از صبح بغض عجیبی داشتم و نمی خواستم حرفی بزنم که شخصیت ضعیفی از من به یادش نمونه.
- فقط یه مشکلی هست.
- ...
- فندک ِ عزیزتو تو جیب من جا گذاشتی!
بی خیال بغض شدم و داد زدم: جا گذاشتم؟!!
چند نفر به طرفم برگشتند و دوباره راهشون رو رفتند.
romangram.com | @romangram_com