#تنها_نیستیم_پارت_115
- نمی خواییش؟؟
- چرا برداشتی؟
- مثل بچه ی آدم برو خونه تا فندکت رو از پنجره پرت نکردم.
- من خونه نمیرم. کجایی؟ بیار بده بهم.
- برگرد خونه. ظهر میارمش.
- نه. همین الان!
جمله ی آرومی به آنا گفت و اسم خیابون رو ازم گرفت. یک ربع بعد، کنار پارکی که روی یکی از نیمکت هاش نشسته بودم ماشینش رو دیدم. به طرفش رفتم و چند ضربه به شیشه ی آنا زدم.
شیشه رو پایین داد. رو به بهنام گفتم: بده!
- بیا بشین. میدم.
- بده. عجله دارم.
- عجله برای چی؟ بشین.
دستم رو داخل بردم و گفتم: مسخره بازی درنیار. بده!
آنا: فعلا که تو مسخره بازی درآوردی... تو این موقعیت.
بهنام دکمه ی صندوق رو زد. پیاده شد که چمدونم رو داخل صندوق بذاره که زودتر از اون خودم گذاشتم و گفتم: گیر زامبی ها افتادم!!!
- انتظار داری تو این شرایط به فکر خودم باشم؟
- چه شرایطی؟
با کلافگی به ماشین اشاره کرد و گفت: من نمی تونم ناراحتی ش رو ببینم. چرا درک نمی کنی؟
پوزخند زدم که با صدای آروم تری ادامه داد: بذار خیالم ازش راحت بشه، بعد...
با عصبانیت نشستم و از پنجره به بیرون خیره شدم. بهنام هم پشت فرمون نشست.
آنا: برو سمت فروشگاه یوسف.
romangram.com | @romangram_com