#تنها_نیستیم_پارت_116
بهنام: یوسف کیه؟
-دوستش.
بهنام ماشین رو حرکت داد و گفت: میرم ولی فکر نمی کنی شاید واقعا رفته باشه؟
-...
وارد بحثشون شدم: پروازها رو چک کردید؟
بهنام: آره. نبود.
-پس تو چی میگی؟ با اتوبوس رفته باشه اروپا؟
-نه. میگم شاید...
آنا: شاید چی؟ بال درآورده باشه؟
-یکی دیگه رفته، من باید جواب پس بدم؟
آنا معذرت خواهی کرد و همه سکوت کردیم. جو سنگین و ناجور بود. بهنام به سمت آدرسی که آنا داده بود می روند.
آنا با صدای مظلومی گفت: می دونم که جایی نرفته. همین نزدیکی هاست. حسش می کنم.
هم به خاطر آنا ناراحت شدم، هم به خاطر بهنام. چند بار دستم رو داخل جیبم بردم و بیرون آوردم تا بالاخره خودم رو راضی کردم و گوشی رو درآوردم.
آنا: فقط کافیه ببینمش.
بهنام: چه فرقی داره؟
آنا: برش می گردونم. نمی تونه تو صورت من نگاه کنه و «نه» بگه.
بهنام: خیلی ساده ای!
وقتی ساکت شدند همون شماره ای که دیشب روی گوشیم افتاده بود رو گرفتم. امیدوار بودم sms دادن دیشبش یه معنایی داشته باشه و جواب بده. عادت داشت که منظورش رو زیرپوستی می رسوند. وقتی بوق آزاد خورد نفس عمیقی کشیدم.
جواب داد: می دونستم زنگ می زنی!
آروم گفتم: نیما!
آنا با بهت برگشت و بهنام روی ترمز زد و کم کم کنار کشید که پارک کنه. با صدای آروم گفتم: الان نمی تونم حرف بزنم.
romangram.com | @romangram_com