#تنها_نیستیم_پارت_90
وقتی به دستم نگاه کردم دلم گرفت. توی جیب خودم بردمش. بی هدف به ویترین مغازه ها نگاه می کردیم و رد می شدیم. بهنام جلوی طلا فروشی ایستاد و گفت: یادمون باشه حلقه بخریم.
و به صورت من زل زد که واکنشم رو ببینه. من هم خیلی عادی گفتم: حلقه برای چی؟
- حلقه رو برای چی می خرند؟
- قراره طلا گرون بشه؟
- قراره قحطی زن بشه. می بینی که گیر دادم به تو.
زنی محکم بهم خورد و بدون «ببخشید» از کنارم گذشت. زیر لب فحش دادم و رو به بهنام گفتم: دقت کردی؟ مامانم از هر راهی استفاده می کنه که منو ببنده به ریش تو. حتی منو فرستاده خونه ت!!
دوباره کیف زنی بهم خورد و گفتم: اینجا چرا ایستادیم. بارونی که من دیدم بند نمیاد.
وقتی از پاساژ شلوغ بیرون زدیم، توی خیابون ترافیک بود و هیچ عابری نبود. بارون به همون شدت می بارید.
گرمای رستوران لذت غذا رو دو برابر کرده بود. قاشق رو توی ظرف گذاشتم و گفتم: نگران نباش. من با مامان حرف می زنم.
-درباره ی چی؟
-اینکه من رفت و آمد می کنم و لازم نیست تو رو قربانی کنه.
لیوان رو روی میز گذاشت و گفت: کسی تو اصفهان منتظرته؟
-آره.
وقتی نگاه خیره ش رو دیدم، تصحیح کردم: همه ی دوست هام و همکارهام.
-منظورم شخص خاصیه.
-این چیزی رو عوض نمی کنه.
سرش رو پایین انداخت و به دست هاش که روی میز بود نگاه کرد.
-دقیقا چی رو عوض نمی کنه؟
-خودت رو به اون راه نزن.
سکوتش طولانی شد که گفتم: به چی فکر می کنی؟
-تا همین 5 دقیقه ی پیش فکر می کردم یه چیزی بینمون هست!
romangram.com | @romangram_com