#تنها_نیستیم_پارت_89
-فامیل ها؟
-همه! تو اون دو سال هیچ مراسمی رو از قلم ننداخت.
با تعجب نگاهش کردم و گفتم: این که خوب بود. همه چیز تنوع داشت.
با نفرت گفت: تنوع زیاد هم حال آدم رو به هم میزنه.
-...
-راننده و مستخدم و ایراد گرفتن به قیافه و لباس من، حتی کارم تو بیمارستان.
-چرا قبلش به رفتارش دقت نکرده بودی؟
-خیلی چیزها رو نمیشه فهمید. فکر نمی کردم انقدر اهل جلب توجه باشه!
-شاید توجه تو رو می خواست؟
به صورتم دقیق شد که ادامه دادم: به خاطر آنا.
سرش رو به علامت «نه» تکون داد. پوزخند زد و گفت: تو هیچی نمی دونی!
بارون شدیدتر شده بود و قدم های ما هم سریع تر. دستم هنوز توی جیبش بود و دلم نمی خواست هیچ وقت به رستوران برسیم. اصلا دلم نمی خواست عقربه های ساعت بچرخند. دو بار عطسه کردم که بهنام من رو به طرف پاساژی کشید. خوشبختانه بوت پوشیده بودم و پاهام سرد نبود.
توی پاساژ که به خاطر بارون شلوغ شده بود قدم می زدیم و بهنام مدام به حرکت من جهت می داد تا کسی بهم نخوره. از این کارش خندیدم و گفتم: تو به برابری زن و مرد اعتقاد نداری؟
خندید و گفت: دارم ولی مردها برابر ترند!!!
با آرنجم به پهلوش زدم و گفتم: کسی نقشه نکشیده که بخوره به من، با این هیکل مسخره م، انقدر حساس نباش!
-مارال هم همین رو می گفت.
-حق داشت.
-نمی دونم چرا شما زن ها انقدر علاقه دارید مردها مزاحمتون بشند و ما هم به روی خودمون نیاریم. این نه برابریه، نه روشنفکری!
-اینکه دست کسی اشتباهی به ما بخوره، مزاحمت نیست. ما از حمایت بی جا خوشمون نمیاد.
با ناراحتی دستم رو ول کرد و گفت: تو که کلاً مستقلی!! ولش کن.
romangram.com | @romangram_com