#تنها_نیستیم_پارت_88

روپوش پوشید و گفت: می خوای بچه کوچولو ببینی؟

-نوزاد؟

-تقریباً. طبقه ی بالا هستند.

-از بی کاری که بهتره.

سر راهش از سرپرست بخش اجازه من رو گرفت و خودش رفت که به کارش برسه. احتمالا به خاطر حرفی که درباره ی بچه های سرطانی زده بودم فکر می کرد از بچه ها خوشم میاد. در حالیکه برام فرقی نمی کرد.

جلوی هر تختی که بچه ی چشم قهوه ای داشت می ایستادم. آخر به خودم گفتم «خاک بر سرت این کارها چیه!!!».

کار بهنام خیلی زود تموم شد و من کنار ماشینش منتظر بودم که برسه. تصمیم گرفته بودم که هر وقت اوضاع جسمی و روحیم خوب شد برگردم اصفهان. ولی نمی دونستم حتما به شرکت مهیار میرم یا نه. از طرفی کارم رو دوست داشتم و از طرف دیگه حس می کردم اونجا دیگه جای من نیست.

بهنام از پله ها پایین میومد و لبخندی هم روی صورتش بود. پالتوی چرمش رو روی شونه هاش انداخته بود و دست هاش توی جیب شلوارش بود. یه لحظه حس عجیبی بهم دست داد. دو تا حس متضاد تعلق داشتن و نداشتن به جونم افتاده بود. هم می خواستمش هم نه.

به طرفم اومد و گفت: حواسم نبود سوئیچ نداری.

-عیبی نداره.

-سردته؟

-نه.

-یه رستوران خوب میشناسم، نزدیکه. می خوام قدم بزنیم.

-چرا؟ واسه تناسب اندام؟

خندیدم که گفت: قدم زدن رو دوست دارم.

به همون طرفی که می گفت حرکت کردیم. هر دو ساکت بودیم. بارون نم نم شروع به باریدن کرده بود. بهنام دستم رو گرفت که مانع نشدم و گفت: سردی.

-همیشه همینطورم.

دستم رو توی جیب پالتوش گذاشت و توی دستش مشت کرد. دوباره همون حس سراغم اومد اما این بار در صد خواستنش بیشتر بود.

سکوت رو شکست: فردا شب یلداست.

-آره.

-اگر راحله بود، فردا همه خونه ی ما بودند.

romangram.com | @romangram_com