#تنها_نیستیم_پارت_87


-هیچی؟

-حالت خوب نیست؟

-حوصله م سر رفته.

دستش رو روی پیشونیم گذاشت که سرم به سینه ش چسبید، دستش خیلی سرد بود. دوست داشتم همون جا بمونه. چشم هام رو بستم.

-تب داری.

فاصله گرفتم و گفتم: نه.

-داغی!

-نه.

و به صورتش که می خندید چشم غره رفتم.

روی شیشه ی بخارگرفته با دو تا نقطه و یه خط، شکلک غمگین رو کشیدم. بهنام جلوتر اومد و زیر نقطه ها خط لبخند کشید که درست روی خطی بود که من کشیده بودم. بهش نگاه کردم که اون هم بهم خیره شد. با انگشتش روی بینی م زد که با پا لگدش زدم. صدای زنگ گوشیش از سمت اتاق ها بلند شد. به طرفش رفت. من هم بعد از چند ثانیه مکث دنبالش رفتم و به اتاق کارش سرک کشیدم. وقتی دیدم داره رسمی حرف می زنه به چارچوب تکیه دادم که فضولی کنم.

تماس رو قطع کرد و به طرفم برگشت. بدون اینکه من بپرسم گفت: از بیمارستان بود.

-چی شده؟

-حال یکی از مریض هام خوب نیست.

-باید بری؟

-آره.

به طرف اتاق خواب رفت که لباس بپوشه، من هم به پذیرایی رفتم. بیرون اومد و گفت: تو هم میای؟

-من برای چی؟

-کارم که تموم شد میریم قدم بزنیم.

سرم رو تکون دادم و برای حاضر شدن به اتاقم رفتم. نیم ساعت بعد با عجله توی راهروی همون بیمارستان قدم می زدیم و من قشنگ ترین پالتوم رو که خیلی دوستش داشتم پوشیده بودم. بهنام در اتاقش رو باز کرد و گفت: اینجا منتظر باش.

-باشه.


romangram.com | @romangram_com