#تنها_نیستیم_پارت_86

-مرخصی ام. به تو چه؟

-این دفعه که رفتی، ستاره های هتل رو هم با خودت ببر.

به طرف دستشویی رفت و گفت: این همه درس خوندم که راحت پول دربیارم دیگه.

-مرد باید اول صبح بره بیرون. آخر شب بیاد.

صدای خنده ش با صدای شیر آب توی دستشویی قاطی شد. چند ثانیه بعد گفت: نمیشه شب هم نیاد؟

خندیدم و گفتم: پیشنهاد خوبی بود.

در حالیکه با حوله صورتش رو خشک می کرد، بیرون اومد و گفت: دلت میاد؟

مشغول مرتب کردن تخت شدم و گفتم: لیاقتتون همینه!

لیوان آبمیوه رو روی میز گذاشتم و صندلیم رو سر جاش برگردوندم. کنار پنجره ایستادم. 9:30 صبح بود ولی هوا خیلی گرفته و ابری بود. بهنام هم صندلیش رو مرتب کرد و خواست از آشپزخونه بیرون بره که گفتم: پس ظرف ها چی؟

-تو میشوری دیگه.

-خوب شد گفتی. یادم نبود.

-از این به بعد یادت بمونه.

جدی گفتم: بیا میز رو جمع کن ببینم!

-ولش کن. بعداً جمع می کنم.

-همین الان!!

راه رفته رو برگشت. به اپن تکیه داد و گفت: چرا انقد به کارهای من گیر میدی؟

-خوشم میاد.

-ظرف ها رو بشورم مشکل حل میشه؟

-شاید.

ظرف ها رو جمع کرد. تند تند آب می زد و سر جاش میذاشت. دوباره به سمت پنجره برگشتم و کوچه رو نگاه کردم. از این بالا همه جا خلوت بود. گه گاه یه ماشین رد می شد یا یه کلاغ روی سطل های بزرگ زباله می نشست. صدای شرشر آب هنوز میومد. مامان جرأت نکرده بود به گوشیم زنگ بزنه و نمی دونستم اوضاع اونجا چه طوریه. زیاد هم برام مهم نبود. از این آرامش و بی خبری از دنیای بیرون خوشم میومد. حتی غرغر کردن و بحث های من و بهنام هم انگار هارمونی خاصی داشت. اما حس می کردم هر لحظه ممکنه یه اتفاق این آرامش رو به هم بزنه. باید به مرجان هم زنگ می زدم. حتما نگرانم شده بود.

شیر آب بسته شد و بهنام بعد از یه دقیقه پشتم ایستاد. نگاهش نکردم که گفت: چیه؟

romangram.com | @romangram_com