#تنها_نیستیم_پارت_85


-ولی ای کاش زودتر به من می گفتید. درباره ی...

-بله. حق با شماست.

-نمی خوام با دروغ به خانواده م زندگیم رو شروع کنم. برای همه سخت میشه.

-می دونم.

-من توی زندگیم هر وقت چیزی رو خواستم، یه اتفاقی افتاد که نشه... می خواستم خلبان بشم، مدیریت خوندم. می خواستم بسکتبالیست بشم، قدم کوتاه شد... مهم نیست. کاری نمیشه کرد. شما که خانواده ی من رو دیدید!

-ایشالا قسمتتون یه دختر خیلی بهتر از من باشه. بعداً میشینید به این حرف ها می خندید.

چیزی نگفت و فقط خدافظی کرد. دلم گرفت و سرم رو زیر پتو کردم که گریه م نگیره.



صبح وقتی چشم هام رو باز کردم، اولین چیزی که دیدم، صورت بهنام بود که با چشم های بسته روی بالش کناری من خوابیده بود. اولین چیزی هم که به ذهنم رسید این بود که پتومون مشترکه. بالش رو بغل کرده بود و اینطوری خیلی مظلوم به نظر می رسید. احتمالا به خاطر رد شدن 40 بابا، اصلاح کرده بود. یه لحظه خواستم صورتش رو ناز کنم که سریع دستم رو عقب کشیدم و زدم تو سرش! متوجه نشد. نشستم و با بالش خودم زدمش که هول کرد و بر و بر نگاهم کرد.

-چرا اینجا خوابیدی؟

به خودش اومد. بالشم رو برداشت، به طرفم پرت کرد که رو هوا گرفتمش و گفت: دیشب کمرم داغون شد رو کاناپه.

-خب رو زمین می خوابیدی.

پتو رو از روش کنار زد. نشست. چشم هاش رو مالید و گفت: دفعه ی بعد اول از تو اجازه می گیرم، بعد رو تخت خودم می خوابم!

-حالا خوبه همه ش یه روز اینجا بودم. کم مونده بیرونم کنی!

یقه ی تیشرت آستین بلندش رو تکون داد و گفت: با این چیزا راحت نیستم ولی به خاطر تو دو روزه می پوشم، خیلی پر رویی!

-واقعاً خودت راحتی که جلوی زن غریبه هر جوری لباس بپوشی؟!

به خودش کش و قوس داد و گفت: حالا هر چی. پاشو برو صبحونه درست کن.

دوباره دراز کشیدم و گفتم: من مریضم.

-دیروز که سالم بودی!

-تو چرا نمیری سر کار؟


romangram.com | @romangram_com