#تنها_نیستیم_پارت_84

به شعله های آتیش که نگاه می کردم یاد آتیش روشن کردن توی پارک میفتادم. گاهی سوسیس و سیب و زمینی هم می بردیم. اون روزها خیلی سرزنده تر و پرانرژی تر بودم. دوست داشتم همه چیز رو امتحان کنم. با چند نفری که جمع می شدیم بحث های فلسفی می کردیم. گاهی شعر شاعرهای گمنام رو می خوندیم و اون همیشه می گفت «آدم های خوب همیشه تنها هستند. جوری میرند که انگار هیچ وقت نبودند.». نفس عمیقی کشیدم و چشم هام رو بستم.

با صدای خش خش بیدار شدم و بهنام رو با نایلون لوبیا سبز و چیزهای دیگه بالای سرم دیدم. نمی دونستم چرا ولی لبخند زدم که اون اخم کرد و گفت: چرا چیزی روت ننداختی؟ من حوصله ی مریض داری ندارم!

و همینطور که به طرف آشپزخونه می رفت ادامه داد: کم توی بیمارستان بچه ی مریض می بینم، یه دونه هم اینجا نصیبم شده.

بلند شدم و به طرف آشپزخونه رفتم. اول کمی سرگیجه داشتم ولی بعد عادی شد. نایلون رو توی سینک خالی کردم و گفتم: عوض غر زدن برو خونه ت رو مرتب کن که آدم چندشش میشه یه جا بشینه.

-از سرت هم زیاده.

-خدا رو شکر مال من نیست که کم و زیادش مهم باشه.

بیرون رفت و من مشغول آماده کردن ناهار شدم.

روز خسته کننده و مزخرفی بود. بهنام مرخصی گرفته بود که مثلا از من مراقبت کنه ولی سر هر چیز الکی تیکه بار هم می کردیم و بحث راه مینداختیم. داشتم برای خواب آماده می شدم که گوشیم زنگ خورد و شماره ی مهیار افتاد. به ساعت نگاه کردم که 10:30 بود. این موقع شب چکار با من داشت؟!

جواب دادم: بله؟

-سلام

-سلام. بفرمایید؟

بعد از مکث کوتاهی گفت: مزاحم که نشدم؟

-نه. خواهش می کنم.

-راستش از اون روز تا الان دارم به این فکر می کنم که اشتباه از طرف من بود.

-...

-زندگی خصوصی شما به خودتون مربوط میشه. امیدوارم از دست من ناراحت نباشید.

-نه. اصلاً.

-می دونم که درگیر مراسم پدرتون هستید.

-...

-خواستم بگم که هر وقت بخوایید، می تونید برگردید. صندلیتون خالیه.

-ممنون. لطف کردید تماس گرفتید.

romangram.com | @romangram_com