#تنها_نیستیم_پارت_83


ظرف ها رو شستم و در یخچال رو باز کردم که دیدم هیچی نیست.

-هیچی نداری که ناهار درست کنم.

-سفارش میدم بیارند. من که هیچ وقت خونه غذا نمی خورم.

-پس اون سوپ چی بود؟

-صبح خریدم. حلیم و آش هم داره، می خوای؟

-اصلا غذا پختن بلدی؟

-نه. مگه آشپزم؟

-قبلا چیکار می کردی؟

-قبلا که بابا بود. بعد هم مامانت. راحله که آشپز داشت.

به خنده افتاد و گفت: دوران طلایی! مارال هم خودش می پخت. بقیه ی مواقع هم غذای بیمارستان و رستوران های عزیز.

خنده ش بیشتر شد: از این به بعد هم خدابزرگه...

-آره. آنا هم یه چیزایی بلده. البته بیشتر به قضیه، هنری نگاه میکنه. مثلا «رشته پلو» ی اکسپرسیونیستی*.

خندیدم و سرم رو از کابینت های خالی بلند کردم که دیدم اخم کرده.

-پاشو برو لوبیا سبز و رب و پیاز بخر. من دلم لوبیاپلو می خواد.

رو به روی تلوزیون نشست. روشنش کرد و گفت: ظهر زنگ می زنم، بیارند.

جلوی تلوزیون ایستادم و گفتم: تو که انقد گشاد نبودی! پاشو!

-برو کنار. داشتم می دیدما!

کنترل رو قاپیدم و خاموش کردم. مجبور شد بلند بشه و بره خرید. همین که در رو بست، توجه ام به کثیفی و نامرتبی خونه جلب شد. خواستم جمع و جور کنم که دیدم خیلی زیاده و من هم سرگیجه دارم. به روی خودم نیاوردم و روی فرش کنار شومینه دراز کشیدم. حالم خوب نبود ولی زیاد جنبه ی جسمی نداشت. تا 25 سالم شده بود این همه مشکلات رو پشت سر گذاشته بودم، حتما بقیه ی عمرم پر از مشکلات سخت تر بود. بعد از جریان وصیت نامه دیگه حس می کردم هیچ تکیه گاهی ندارم و واقعاً تنهام. حتی اگه چیزی هم بهم می رسید، با اون حرکت بابا دیگه یه تومن هم نمی گرفتم. اون روحیه ی جنگجویی که توی وجودم بود هم دیگه ته کشیده بود. یه جورایی حوصله و انگیزه ی هیچی رو نداشتم.

* فَروَهر: یک نماد از ایران باستان، پیکر انسان بالدار

* اکسپرسیونیسم: نام مکتبی هنری است که خصوصا در نقاشی نمود بیشتری دارد که در آن هنرمند برای بیان هیجانات درونی خود و کلا انسان از خطوط و اشکال کج و زمخت و رنگ های تند استفاده می کند.


romangram.com | @romangram_com