#تنها_نیستیم_پارت_82

-توی این 7 سال هرکاری دلت خواسته کردی. آره؟

-نه هر کار. این یه جور علامت دوستی بود. اون موقع فقط 19 سالم بود!

-همون دوست معلوم الحالت؟

ابروم رو بالا انداختم و گفتم: درباره ش درست صحبت کن.

یه قاشق خوردم که گفت: به هر حال باهاش همخونه بودی!

-اون خیلی قابل اعتمادتر از امثال تو بود.

اخم کرد و از اتاق بیرون رفت. یه قاشق دیگه خوردم که دوباره برگشت و گفت: دیشب چمدونت رو آوردم. فعلا اینجایی تا اوضاع درست شه.

-...

-مامانت یه حرف هایی درباره سهم ارثت میزد. من نفهمیدم. گفت باید به خودت بگه.

-حتما می خواست بگه وصیت مال همه ی دارایی نیست!

کمی مکث کرد و بعد با مِن مِن گفت: خودش بهت میگه...

-به مامان بگو لازم نیست.

چند تا سرفه کردم و ادامه دادم: بابا لیاقت اینکه مالش خرج بچه های سرطانی و سالمندها بشه نداشت.

با دهن باز نگاهم کرد.

-یه خونه و ماشین هم برای خودم می خریدم. ولی مطمئناً خرج لباس های مارکدار و سفرهای خارج نمی کردم!!

در رو بست. بقیه ی سوپم رو خوردم. یه دوش کوتاه گرفتم و بیرون رفتم. خوابیدن حالم رو بدتر می کرد. ظرف سوپ رو به آشپزخونه بردم که با ظرف هایی که انگار از دیشب باقی مونده بود، بشورم.

بهنام که توی پذیرایی نشسته بود، گفت: دست نزن. خودم میام.

-لازم نکرده.

-برو استراحت کن.

-خوبم.

-به درک. فقط بلدی مخالفت کنی!

romangram.com | @romangram_com