#تنها_نیستیم_پارت_81
بدون توجه به حرفم ادامه داد: می دونستم ببینیش خوب میشی!
با صدای گرفته گفتم: مثلاً خوبم؟!
عروسک رو توی بغلم خوابوندم و نازش کردم. سینی رو اون طرف تخت که حتی ملافه ش هم برنگشته بود گذاشت و گفت: بهت نمیاد!
-چی؟
-عروسک بازی!
-چرا؟ چون تنها زندگی می کنم؟
-کلاً . احساساتی نیستی.
-بروز ندادن چیزی دلیل نداشتنش نیست.
-نمی خواد واسه من فلسفه بافی کنی. سوپت رو بخور!
-چرا؟ فلسفه ارث بابای روشنفکرهایی مثل آناست؟
جوابم رو نداد و من اخم کردم. من کوچکترین اتفاق ها و دورترین دوست هام رو هم از یاد نبرده بودم. هیچ وقت کاری نکرده بودم که به کسی صدمه بخوره. وقتی فهمیدم نیما عاشق کس دیگه ای شده از زندگیش رفتم که راحتش بذارم. اونوقت این بهم می گفت «احساساتی نیستی!».
-همین که پشت ویترین دیدمش به این فکر کردم که بچه م این شکلی میشه.
خنده م گرفت ولی نخندیدم. راست می گفت موها و چشم هاش دقیقا همرنگ مال بهنام بود. کنارم روی تخت نشست و هولم داد که جا باز کنم. با غرغر کنار رفتم و گفتم: مریض میشی.
در حالیکه می گفت «من ضد ضربه ام» عروسک رو گرفت و کنار صورتش نگه داشت و گفت : دروغ میگم؟
-اگه زنده بمونی که بچه ت رو ببینی، شاید.
-مگه من چند سالمه؟!!
عروسک رو به طرف خودش برگردوند و گفت: ببین مامانت چقدر منو اذیت می کنه.
از این رفتارش هم خنده م گرفته بود، هم تعجب کرده بودم. پیش خودش همه چیز رو جدی گرفته بود. عروسک رو انداخت تو بغلم و ظرف سوپ رو نشون داد و گفت: بخور! شام که نخوردی، حداقل سوپت رو بخور تا گرمه.
عروسک رو کنارم گذاشتم و بشقاب رو برداشتم. آخه کی صبحونه سوپ می خورد!!! خواستم قاشق رو پر کنم که بهنام دستش رو روی شونه م گذاشت. سرم رو بلند کردم که دیدم نگاهش روی نشان فروهر* خیلی ظریف روی شونه م مونده. گفت: این دیگه چیه؟
با خنده گفتم: مال دوران جاهلیه!
romangram.com | @romangram_com