#تنها_نیستیم_پارت_80
-ده دقیقه تنها موندی، ببین چه بلاهایی سر خودت آوردی!
-نگران من نباش. تو این 7 سال کجا بودید؟!
-صداشو ببین. می دونستم سرما می خوری.
به طرف آشپزخونه رفت که گفتم: به خاطر عمل دماغه! سرما نخوردم.
عطسه کردم که گفت: آره. معلومه!!
یه دقیقه بعد بیرون اومد. پلیور قهوه ای سوخته ش رو درآورد و دستش رو به طرف دکمه های پیراهنی که از زیر تنش بود، برد.
-بیا اینجا.
گیج نگاهش کردم. با خنده گفت: فکرت خیلی منحرفه. نه تو کولاک گیر کردیم، نه من ازت خوشم میاد!
و به اتاق اشاره کرد.
-من خوبم.
عصبانی نگاهم کرد و گفت: چرا مثل بچه ها رفتار می کنی؟ من حوصله ی این ادا، اصول رو ندارم!
به طرفش رفتم و با هم وارد اتاقی شدیم که دقیقا همون طرحی بود که من داده بودم. دیوارهای کرم و سنگ های قهوه ای تیره روی یکی از دیوارها. به تخت اشاره کرد و گفت: لباس های خیست رو دربیار و دراز بکش تا شیرت داغ شه.
-من که اینجا لباس ندارم؟!
-جوجو گریه نکن. من که زیر پتو رو نمی بینم!
به حرف خودش هرهر خندید و بیرون رفت.
توی دلم گفتم «دیوانه!». مانتو و شلوار جینم رو درآوردم و با تاپ و شرت زیر پتو رفتم. پتو رو تا روی گردنم بالا کشیدم. وقتی دیدم نمیاد، پتو رو کنار زدم تا زانوم رو بررسی کنم. زخم نشده بود ولی ورم کرده بود و رنگش کاملا تیره شده بود. حتی چند تا جای کوفتگی هم روی بازوها و آرنجم بود. تقه ای به در خورد و من سریع پریدم زیر پتو.
لیوان شیر رو با آبمیوه و دو تا قرص که تو سینی بودند، روی پاتختی گذاشت و با خنده ای به رفتار توی ماشینش نمیومد، گفت: می دونی. من از اون مردهایی هستم که با موی زن ها هم تحریک میشم. کله ت رو بکن زیر پتو!
از حرفش خنده م گرفت و دیدم خیلی ضایع کردم. پتو رو پایین تر دادم و آبمیوه رو با قرص ها خوردم.
یه تیشرت قرمز و شلوار برداشت و بیرون رفت. نصف لیوان شیر رو سر کشیدم و حس کردم پلک هام داره سنگین میشه...
صبح با گلو درد و خستگی از خواب بیدار شدم. باورم نمی شد از غروب دیروز تا الان خوابیده باشم! احساس گرسنگی هم می کردم اما نای بلند شدن نداشتم. به خصوص که جام خیلی گرم و خوب بود. غلت زدم و به پهلو خوابیدم که چشمم به یه عروسک بامزه خورد که کنارم دراز کشیده بود و چشم هاش بسته بود. بلندش کردم و روی شکمم نشوندمش. چشم هاش باز شد و دو تا تیله ی قهوه ای براق بهم زل زد. موهاش مشکی بود و روی شونه هاش فر خورده بود. داشتم موهاش رو ناز می کردم که بهنام با یه سینی توی دستش وارد شد و گفت: خوشگله؟
-تو در زدن بلد نیستی؟
romangram.com | @romangram_com