#تنها_نیستیم_پارت_79


-مثلا با هم بزرگ شدیم...

-...

-پیاده شو. سردمه.

در ماشین رو باز کردم و با زانوی ضرب دیده م پیاده شدم. دو تا عطسه ی پشت سر هم کردم و لنگ لنگون وارد آپارتمان شدم. خواست زیر بازوم رو بگیره و کمک کنه که گفتم «حالم خوبه». از صبح یه کم حس مریضی داشتم ولی الان واقعا سرم سنگین شده بود و گلوم درد می کرد.

وارد خونه شدیم که کاملا مرتب شده بود و سه دست مبل و کاناپه توی سالنش چیده شده بود.

-انتخاب آناست؟

-باید جواب بدم؟

-واسه من که مهم نیست!

-پس چرا پرسیدی؟

با دیدن شوفاژ یادم افتاد که چقدر سردمه و سریع به طرفش رفتم. با مانتو و شلوار خیس به شوفاژ تکیه دادم و دست هام رو گرم کردم.

نازک نارنجی نبودم. در واقع بدتر از این سرماها رو تحمل کرده بودم. یه مدت توی زیر زمین زندگی می کردیم و با بخاری نفتی فضا رو گرم می کردیم. اون ادای «دختر کبریت فروش» رو در می آورد و کرکر می خندیدیم. همیشه ادای همه رو در میاورد. بعضی وقت ها هم به استادها گیر می داد و تا آخر ترم بساطخنده به راه بود.

بهنام در حال روشن کردن شومینه گفت: نگاه کن چطوری می لرزه!

-به لطف لاستیک های ماشین جناب عالی!

-من رسیدم، تو خیس بودی.

-نه اینقدر.

-همیشه می خوای یکی دیگه رو مقصر بدونی.

بی توجه گفتم: دستمال کاغذی کجاست؟

به عسلی اشاره کرد. به اون طرف رفتم و یکی برداشتم. بینی م رو گرفتم و برگشتم کنار شوفاژ.

-چرا لنگ می زنی؟

-افتادم زمین.


romangram.com | @romangram_com