#تنها_نیستیم_پارت_78

-هنوز هم دیر نشده.

-روانی!

چند دقیقه سکوت کردیم و بی هدف چند تا خیابون رو بالا و پایین رفت.

-کجا میریم؟

-حرف نزن.

من خیلی باهاش بد حرف زده بودم ولی دلم نمی خواست اون با من اینطوری رفتار کنه. ساکت شدم و به شیشه زل زدم.

-هنوز یادم نرفته چه جوری منو سنگ رو یخ کردی!

-حقت بود. بهت گفتم باید حرف بزنیم. خودت نخواستی.

-فکر نکن من عاشق چشم و ابروت شدم!!

پوزخند زد و ادامه داد: دو بار زندگیم رو خراب کردم، این هم روش. به خاطر خاله.

با کنایه گفتم: عوضش بچه هات با سهمیه ی ایثارگری میرند دانشگاه!!

-بچه هامون.

-به همین خیال باش.

داخل کوچه ای پیچید که قبلا هم دیده بودمش. حالا هر دو آروم تر شده بودیم. پیاده شد و منتظر موند. وقتی دید پیاده نمیشم، در رو باز کرد و گفت: باز چیه؟

-منو آوردی خونه ت؟!!

-اگه می خوای بر می گردونمت!

-جای دیگه ای سراغ نداری؟

-مگه خونه ی من چشه؟

-...

-خود خاله گفت بیارمت تا آب ها از آسیاب بیفته.

-مامان گفت منو بیاری خونه ت؟!!!!

romangram.com | @romangram_com