#تنها_نیستیم_پارت_77


-معلوم نیست.

عصبانی گفتم: پس غلط کردی تابلوی آژانس زدی!

-برو بیرون خانوم. خدا روزی ت رو یه جای دیگه حواله کنه!

-یه مشت نون به نرخ روز خور جمع شدند اینجا...

بقیه حرفم رو وقتی زدم که از مغازه بیرون اومده بودم: تا یه برف میاد همه چی قحطی میشه!

عابر ها چپ چپ نگاهم کردند و بهنام که به در ماشینش تکیه داده بود به طرفم اومد و گفت: چه خبرته؟

-به تو ربطی نداره!

-بیا برو تو ماشین. من اعصاب ندارما!

مرد توی آژانس، بیرون اومد و با دیدن بهنام گفت: آقای دکتر! این خانوم با شمان؟

-بله. آتوسا جان برو بشین عزیزم.

داد زدم: برو واسه عمه ت این اداها رو دربیار!

صورت بهنام از خجالت سرخ شد و من حرکت کردم. من راننده آژانس محل این ها رو از کجا میشناختم که حالا جلوش نقش بازی کنم! گور باباش.

بازوم از عقب کشیده شد و نگاهم به صورت عصبانی بهنام افتاد که گفت: با زبون خوش سوار شو.

چند تا مغازه دار هم بیرون اومده بودند. ولی من قاطی قاطی بودم.

-مثلا چه گهی می خوری؟

صدای همهمه ی آرومی پیچید و من تا به خودم اومدم روی هوا بودم و از عرض خیابون رد می شدم. این آدم ها حتما فکر می کردند من از آسایشگاه فرار کردم! در طرف راننده رو باز کرد و منو داخل انداخت. زانوم تیر کشید. جیغ کوتاهی زدم و به ساعدش چنگ انداختم که داد زد: وحشی!

می خواست بشینه و مجبور بودم به سمت صندلی بغل برم. تا خواستم پیاده بشم، راه افتاد.

سرم داد کشید: کدوم گوری می خواستی بری بدون پول و مدرک؟

-هر جایی که از شر شماها راحت بشم.

-اگر به خاطر خاله م نبود که همون جا ولت می کردم به امون خدا.


romangram.com | @romangram_com