#تنها_نیستیم_پارت_75
-...
گلدون رو سر جاش گذاشت و بعد از دو دقیقه سکوت گفت: نمی خوام بهنامو ناراحت ببینم.
-من به بهنام چکار دارم؟!
-اتاقتو ندیدی؟
مامان با گوشی تلفن نشست و شماره گرفت. حرفمون قطع شد. چند ثانیه بعد گفت: سلام مادر. کجایی؟
گوش هام رو تیز کردم.
«کریمی داره میاد وصیت نامه ی هاشمی رو بخونه.»
«نه پسرم. تو هم باید باشی.»
«دل خاله برات تنگ شده عزیزم.»
اگر یکی با من هم اینطوری حرف میزد، ناز می کردم!
«پس منتظریم. تند رانندگی نکن»
دلم گرفت. حتی خبر اومدن من رو هم بهش نداد.
یک ساعت بعد همه توی پذیرایی جمع بودند و وکیل هم رو به رومون نشسته بود. منتظر رسیدن بهنام بودیم. همین که نیما رو دیدم به این فکر کردم که حتما باید درباره ی سفارش هایی که به شرکت داده بود، ازش سوال کنم. صورت آنا و مامان خیلی گرفته بود. من هم ته قلبم ناراحت بودم که به خاطر ارث اینجا نشستم.
هوا تقریبا تاریک شده بود که بهنام وارد شد، حال مامان کمی بهتر شد. سلام کرد و کنار مامان نشست. همین که چشمش به من افتاد اول با بهت بهم خیره شد، بعد اخم کرد و روش رو برگردوند. مطمئن بودم که همه فکر می کردند دیگه هرگز قرار نیست من رو ببینند. از سادگی خودم ناراحت شدم. خیلی هیجان زده بودم ولی بهنام اصلا انگار نه انگار! اون ناراحت شدنش هم حتما به خاطر ضایع شدن جلوی نیما بود.
وکیل جلوی همه مهر و موم پاکت رو باز کرد و گفت: ما رفیق چندساله بودیم. درباره ی محل و شرایط دفن وصیتی نداشت. به همین دلیل همون موقع باز نشد. 6 سال پیش این وصیت نامه تنظیم شد. شاید نظرش عوض شده باشه... (و به من نگاه کرد) اما به هر حال این تنها سند رسمی موجوده.
کاغذ رو به همه نشون داد. همین که اسم بابا رو آورد، اشک مامان و آنا دراومد و آنا به زور خودش رو کنترل کرد. هنوز همه سیاه پوشیده بودند.
سرم پایین بود و گوش می دادم که وکیل خوند «اگر تا زمان حیات من مراجعت نکرد، از فرزندی من خلع شده و از میراث من محروم می شود.»
سرم رو بلند کردم. مطمئن نبودم درست شنیده باشم. 6 جفت چشم با تعجب به من نگاه می کرد و هر کس منتظر واکنش بقیه بود. وکیل سرفه ای کرد که توجه رو به ادامه جلب کنه که گفتم: صبر کنید. دوباره بخونید.
هیچ کس حرفی نمی زد. حتی آنا هم با ترحم و ناراحتی نگاهم می کرد. مامان دستم رو گرفت. دستم رو بیرون کشیدم و داد زدم: دوباره بخون!
مامان با نگرانی گفت: آروم باش آتو.
romangram.com | @romangram_com