#تنها_نیستیم_پارت_74

-نه تو نمی دونی.

-...

-تو که حالش رو ندیدی!

با تعجب نگاهش کردم که ادامه داد: دو هفته ست پاش رو تو این خونه نذاشته. برای دیدن پسرم باید برم انتشارات...

و به گریه افتاد و سکوت کرد. همچین «پسرم» ، «پسرم» می کرد که انگار من عروسش بودم. بلند شدم که برم یه هتلی، مسافرخونه ای تا تکلیفم روشن بشه.

سریع گفت: کجا؟ تا یه حرفی می زنیم، میری، گوشیت رو هم خاموش می کنی!

-اصلا معلومه چی از جون من می خوای؟ میام که راهم نمیدی! میرم که نمیذاری!

کلید رو به طرفم گرفت و گفت: اگر همون 7 سال پیش بابات به زور کتک میاوردت الان اینطور تو روی من وانمیستادی!

چیزی نگفتم و کلید رو گرفتم. مامان همیشه به مرور زمان عصبانیتش یادش می رفت.

همین که در رو باز کردم، همه ی اتاق شبیه یه کابوس جلوی چشمم اومد. از ملافه های تخت گرفته تا قاب های روی دیوار و صندلی و لباس های کمد، کف اتاق پخش بود.

نسرین کنارم ایستاد و گفت: الان اتاق مهمون رو آماده می کنم. اتاق کار پدرتون هم هست.

بیرون اومدم و گفتم: همون اتاق مهمون خوبه. اینجا دعوا شده؟

-نه. کار آقای دکتره.

توی دلم گفتم «چقدر هم دکتر بودن خودش رو نشون داده!»

چمدون رو به اتاق مهمون بردم که وسایل کرم و قهوه ای داشت و کوچیک تر از بقیه ی اتاق ها بود. قرار بود عصر امروز وکیل بابا به خونه بیاد.

توی پذیرایی نشسته بودم و شادی مشغول خوردن گزها و پولکی هایی بود که آورده بودم. آنا هم مدام به گلدون قلمزنی ای که برای مامان آورده بودم نگاه می کرد. با خودم گفتم «باید برای اون هم می گرفتم؟!»

گلدون رو از روی میز برداشت. روش دست کشید و رو به من گفت: این نقش مال دوره ی قاجاره. فکر می کردم دیگه نمیزنند.

-نمی دونم.

-ببین. نه اسلیمی ِ . نه خط و نقش هایی که این روزا عمده می زنند.

-...

-گل و بوته و طرح پرنده. خیلی هم ظریف کار شده.

romangram.com | @romangram_com