#تنها_نیستیم_پارت_73


-نه. اینطوری نگو!

بغلش کردم و یه خدافظی ِ «for ever» راه انداختیم. مهیار حتی از اتاقش بیرون نیومد.

بعد از 15 روز دوباره داشتم تو حیاط که حالا پر از برف بود، قدم می زدم. اینبار توی چمدونم لباس های گرم بیشتری گذاشته بودم و به هاجر خانوم گفته بودم نگران دیر کردن من نباشه، چون دیگه کاری تو اصفهان نداشتم که به خاطرش عجله داشته باشم. همه ی این فکرها با دیدن برخورد مامان و آنا نقش بر آب شد.

آنا با پوزخند از پله ها بالا رفت و مامان هم بدون جواب سلام توی اتاقش رفت!

به نسرین گفتم: چرا اینطوری کردند؟!

-آتوسا خانوم چرا بی خبر رفتی؟

-من که نامه گذاشتم.

-مادرت خیلی ناراحت بود تو این دو هفته.

-بله از ابراز احساساتش معلوم بود!!!

و به در بسته اتاق اشاره کردم.

- مادره دیگه.

- بهنام چطور؟

از حرفی که از دهنم پریده بود، تعجب کردم و نسرین گفت: والا چی بگم!

چمدون رو به طرف اتاقم کشیدم که متوجه شدم در قفله. به سمت اتاق مامان رفتم و در زدم. جوابم رو نداد. دوباره در زدم و بازش کردم. روی کاناپه نشسته بود و نگاهم نمی کرد. به طرفش رفتم و گفتم: چرا در اتاقم رو قفل کردید؟

-اونجا دیگه اتاق تو نیست.

-من که گفتم بهتون سر می زنم. نگفتم؟

-من دیگه دختری به نام آتوسا ندارم.

قیافه ش خیلی بامزه شده بود. روی تختش نشستم و گفتم: چرا؟ چون رفت به کار و زندگیش برسه؟

-چرا دل پسرمو خوش کردی و بعد رفتی؟

-مامان جوری حرف نزن که انگار بهنام عاشق سینه چاک من بود!!! هر دومون می دونیم چرا از من خواستگاری کرد.


romangram.com | @romangram_com