#تنها_نیستیم_پارت_72
راست می گفت ولی به من برخورد و گفتم: عوضش 4 ساله بدون مرخصی کار کردم!
-حقوقش رو گرفتی!
-به هر حال من باید برم. لازمه که باشم.
-مشکل خودتونه!
و دوباره مشغول نوشتن شد.
جلوتر رفتم و گفتم: آقا مهیار من...
-به من نگو «مهیار»
-آقای نصر...
-مرخصی ای در کار نیست.
-ولی اجازه...
عصبانی گفت: بیرون!
دیگه واقعا اعصابم رو خرد کرده بود. من با 4 سال سابقه م می تونستم هر جای دیگه ای کار کنم.
-استعفا میدم!
با تعجب نگاه کرد و گفت: فکر می کنی کار کردن بچه بازیه؟
-ظاهرا که تو اینطور فکر می کنی!
-باشه. استعفات رو قبول می کنم. هر وقت خواستی بیا تسویه کن و توصیه بگیر!
سریع بیرون رفتم و در اتاقش رو کوبیدم. وسایل شخصیم رو از میز کارم برداشتم و به مرجان که گریه می کرد گفتم: زود به زود بهت سر می زنم.
-من راضی ش می کنم که برت گردونه.
-من بر نمی گردم.
-چرا لجبازی می کنید شما دو تا؟
-اینجوری برای همه بهتره.
romangram.com | @romangram_com