#تنها_نیستیم_پارت_71
-زیاد نه.
این چیزها به چه درد نیما می خورد! از کجا محل کار من رو پیدا کرده بود؟! یعنی زاغ سیاه چوب زدن، ارزش هدر دادن پول رو داشت! با اخمی که روی صورتش بود، دیگه جوابی به من نمی داد. من هم از خیرش گذشتم. ماشین رو جلوی خونه نگه داشت. پیاده شدم و مهیار بدون خدافظی حرکت کرد.
از چند روز پیش که جریان مهیار رو به مرجان گفتم، اون هم مثل من ناراحت بود. به گلدون نخل وسط اتاق خیره بودم و به تهران فکر می کردم. حس می کردم یه بخشی از خودم رو اونجا جا گذاشتم. همون حسی که اوایل اومدنم به اصفهان داشتم دوباره برگشته بود. چند بار خواستم گوشیم رو روشن کنم ولی به این نتیجه رسیدم که باید عادت کرد.
چند تا برگه محکم روی میز افتاد و مهیار جلوی دیدم رو گرفت. با تعجب نگاهش کردم که متوجه اخمش شدم.
-این اختلاف ها برای چیه؟
به برگه های روی میز نگاه کردم. دور چند قسمت خط قرمز کشیده بود. اختلاف حساب های ریزی بود که قبلا براش اهمیتی نداشت. انقدر کوچیک بود که به حساب نمیومد. نمی دونستم چی بگم.
-هر وقت اومدم تو این اتاق، زل زده بودی به این.
و به نخل اشاره کرد.
- معلومه با این حواس، کارهات پر از ایراد میشه دیگه!
دو تا از کارمندها هم که متوجه صدا شده بودند به اتاق سرک کشیدند. مرجان با صدای آرومی گفت: مهیار چرا اینجوری...
-تو ساکت باش!
از همون جا داد زد که مرد آبدارچی بیاد. چند دقیقه بعد اون بیچاره اومد و گلدون رو از اتاق برد و توی سالن اصلی گذاشت.
دیگه از این رفتارها خسته شده بودم. سر هر چیز کوچیک بحث و دعوا راه مینداخت و ایراد می گرفت که کارم رو خراب جلوه بده. حتی باعث تعجب بقیه هم شده بود. دو روز پیش هم با یه حرکت بچگانه قهوه ساز رو از اتاق برده بود. چون من و مرجان موقع قهوه ریختن داشتیم سر یه چیز مسخره که هیچ ربطی به قهوه و کار و مهیار نداشت، شوخی می کردیم!
مرجان می گفت تو خونه هم غرغر می کنه. دیگه مونده بودم که بخندم یا گریه کنم.
به در اتاقش رسیده بودم و مردد بودم که در بزنم یا نه. می ترسیدم دوباره سگ بشه و درخواست مرخصیم رو قبول نکنه. دیروز وقتی وکیل بابا تماس گرفت و گفت برای خوندن وصیت نامه قرار بود تا 40 بابا صبر کنند و حالا آماده اند، تازه یادم افتاد که برای مراسم اونجا نبودم. به هر حال باید می رفتم و با پولی که احتمالا دستم رو می گرفت یه سر و سامونی به زندگیم می دادم. دلم نمی خواست پولی از بابا نصیبم بشه ولی چاره ای هم نداشتم. از این به بعد هزار جور مشکل برام پیش میومد. اول باید یه خونه می خریدم و از اجاره دادن خلاص می شدم. بعد یه ماشین. بقیه رو هم به بچه های سرطانی و بهزیستی می دادم. هنوز مریضی بچه ی همسایه ی قبلیم یادم بود. همون موقع این قرار رو گذاشتم.
چند ضربه به در زدم و وارد شدم. سرش پایین بود و مشغول نوشتن بود. تک سرفه ای کردم که سرش رو بلند کرد و با دیدنم با اخم گفت: بله؟
دلم برای همون مهیار خوش اخلاق تنگ شده بود. شاید انتظار داشت که ازش منت کشی کنم! گفتم: یه مسئله ای پیش اومده.
-بفرمایید؟
-باید برم تهران. چند روزی مرخصی...
داد زد: هنوز دو هفته نشده که از یه ماه مرخصی برگشتی؟!! مگه اینجا خونه ی خاله ست.
romangram.com | @romangram_com