#تنها_نیستیم_پارت_70

ببین تو چه موقعیتی گیر کردم. باید نصفه شب برای رئیسم درباره خودم توضیح بدم! با حرص دنده رو عوض کرد و خواست حرکت کنه که چیزی یادش افتاد. می دونستم چی می خواد بگه. سریع خلاص کرد. دستی رو کشید و گفت: اون رو بده به من.

-من دیرم شده. لطفا حرکت کنید.

-بده به من!

دوباره شناسنامه رو از کیفم درآوردم و به دستش دادم. همون صفحه رو باز کرد و با بهت نگاهش کرد. سرش رو بلند کرد و گفت: «نیما پیمان».

-...

-تو به من نگفته بودی و شوهرت سالی چند بار از من جنس می خرید؟!! با من رفیق شده بود!!!

با تعجب گفتم: چی؟

هر لحظه عصبانیتش بیشتر می شد.

-من چقدر احمق بودم که نفهمیدم چرا شرکت های تهران رو ول کرده و اومده اصفهان! چرا تو کار کارمندها سرک می کشه!

هنوز توی بهت بودم. یعنی نیما می دونست من کجا کار می کنم!

داد زد: شوهرت تو خونه تون چیکار می کرد؟

من هم مثل خودش داد زدم: برای چی باید به رئیسم جواب پس بدم؟

چند بار خواست چیزی بگه ولی حرفی نزد و ماشینش رو حرکت داد.

نزدیک خونه بودیم که گفتم: اون روز توی حیاط چی بهتون گفت؟

-...

-اون خیلی وقته زن و بچه داره. 7 سال بود که ندیده بودمش. خواهش می کنم بگید؟

-گفت از آشناهاتون بوده و نمی خواد شما چیزی از خرید های خصوصی برای شرکتش بدونید.

حالا کمی آروم شده بود ولی هنوز دلخور بود.

-سفارش چه جنسی میداد؟

-تردمیل و کراتین و پماد و این چیزا

-زیاد؟

romangram.com | @romangram_com