#تنها_نیستیم_پارت_69


و خندید که من هم لبخند زدم.

- راستش قبلا درباره ی شما با مامان و بابا حرف زده بودم ولی سپرده بودم به مرجان نگند. می دونستم حرف تو دلش نمی مونه.

- اجازه بدید اول من یه مطلبی رو بگم!

- اون مطلب رو من می دونم.

به صورتش نگاه کردم که خیلی آروم بود. یعنی براش مهم نبود!!!

-می دونم با خانواده تون مشکل دارید و دوست ندارید خانواده ها با هم رو به رو بشن. این چیزها به مرور حل میشه.

-شما شناسنامه ی من رو دیدید؟

-خیلی ها بینی شون رو عمل...

-نه. منظورم صفحه های بعدیه!

کم کم حالت چهره ش عوض شد و ماشین رو گوشه ای پارک کرد. شناسنامه رو به دستش دادم که ورق زد و به طرف نور خیابون گرفت.

توی دلم گفتم «بنگ !!! »

شناسنامه رو روی داشبورد گذاشت. دستش رو تکیه گاه چونه ش کرد و ساکت موند. روم نمی شد چیزی بگم. خودش به حرف اومد: باید زودتر به من می گفتی.

-چرا؟

-واقعا متوجه رفتار من نشده بودی؟

-چه رفتاری؟ شما که چیزی بروز نمی دادی؟!

عصبانی شد و گفت: بسه!

روی صورتش دست کشید و گفت: فقط 9 ماه. نامزد بودید؟

-نه.

-یعنی... می خوام بگم...

-نه. شوهرم بود.


romangram.com | @romangram_com