#تنها_نیستیم_پارت_68

بعد از شام همه توی سالن نشسته بودند. عده ای روی مبل ها و کاناپه ها و بقیه به پشتی ها تکیه داده بودند. مرجان اجازه نداده بود توی کارهای آشپزخونه کمکشون کنم. به پشتی تکیه داده بودم و منتظر بودم که زمان بگذره. مادر مرجان کنار من نشسته بود و هی تعارف می کرد که میوه بخورم یا سوال های عجیب و غریب می پرسید. یه نارنگی پوست کندم و مشغول خوردن شدم که نگاهم به مهیار افتاد. با عموش در حال حرف زدن بود. هر جوری فکر می کردم حسی بهش نداشتم. ولی اهمیتی هم نداشت. مگه اونی که عاشقش بودم و فکر می کردم عاشقمه چه گلی به سرم زد؟ حتی نباید به احساسی که نسبت به بهنام پیدا کرده بودم شاخ و برگ میدادم اون هم میشد مثل نیما. مهیار حداقل چشمش دنبال دخترها نبود که بی وفایی کنه!

سرم رو پایین انداختم که صدای عمه ش اومد: دخترم شما چند سالته؟

به صورتش نگاه کردم که لبخند می زد و گفتم: 25 سال.

-ماشالا . اهل اصفهان نیستی؟

-نه. خانواده م تهرانند.

-سایه شون بالا سرت بمونه. تنها زندگی می کنی؟

دوباره همه سکوت کردند و مهیار گفت: نه عمه جان! رفت و آمد می کنند.

بابت دروغش ابروم رو بالا انداختم. عمه گفت: سلامت باشند.

مرجان کنارم نشست و دستم رو گرفت. بهش لبخند زدم. یک ساعت بعد کم کم مهمون ها برای رفتن آماده می شدند. خواستم لباس هام رو بپوشم که مهیار به طرف من و مرجان اومد و گفت: چند دقیقه صبر کنید، من می رسونمتون.

-نه. مزاحم نمیشم. آژانس می گیرم.

-چه مزاحمتی! اتفاقاً کارتون دارم.

به مرجان که نگران به نظر می رسید، نگاه کردم. مهمون ها یکی یکی خدافظی می کردند و همه ایستاده بودند و مشغول خوش و بش آخر مجلس بودند. مهیار با مادرش پچ پچ می کرد. آخر مادرش به پهلوش سقلمه زد و خندید که این بیشتر من رو نگران کرد. وقتی مهیار به طرفمون میومد، مرجان سریع شناسنامه رو از دستم کشید و گفت: وقتشه!

صفحه ی اولش رو باز کرد و زد زیر خنده. مهیار که رسیده بود گفت: چی شده؟

شناسنامه رو به طرف مهیار گرفت و گفت: ببین قبل عمل چه ریختی بود!

انقدر طبیعی بود که از حرکتش خودم هم خنده م گرفته بود.

مهیار از دستش گرفت و به عکس دقت کرد. با لبخند گفت: خیلی هم خوبه. چه ایرادی داره؟

توی دلم خدا خدا می کردم که ورق بزنه. مرجان دستم رو کشید و به طرف آشپزخونه برد و گفت: راستی مامان برات ترشی کنار گذاشته.

توی آشپزخونه ظرف رو دستم داد و گفت: مشکل اینجاست که مهیار اصلا فضول نیست.

-فضول هم باشه، فکرش به اون سمت نمیره.

چند دقیقه بعد برگشتیم. مهیار با شناسنامه ی بسته توی دستش کنار پدرش بود و با آخرین نفرها خدافظی می کرد. بعد از کلی تشکر از همه ی خانواده همراه مهیار به طرف ماشینش رفتیم و اون شناسنامه رو به من داد.

مادر و پدرش خیلی گرم خدافظی کردند. توی ماشین سکوت برقرار بود و من امیدوار بودم که اسم نیما رو دیده باشه و بحثی رو پیش نکشه ولی برخلاف انتظارم گفت: نمی دونم چطور شروع کنم.

romangram.com | @romangram_com