#تنها_نیستیم_پارت_65
-سلام. این ور نیا هاجر خانوم. خیس میشی.
-سلام. چرا خبرم ندادی که میای؟
-یه دفعه ای شد.
-بیا تو. اون ور الان مثل یخچال می مونه.
راست می گفت. نزدیک یک ماه بود که بخاریش خاموش بود. به طرف خونه ی اصلی رفتیم. دست هام رو کنار بخاری گرم کردم و پالتوم رو آویزون کردم. من مشغول ساندویچ خوردن بودم و هاجر خانوم تمام ماجراهای این چند وقت رو تعریف می کرد. دو تا از همسایه ها زایمان کرده بودند و یه بار آب جوب های محل بالا اومده بود. برای یه دختر بی سرپرست جهیزیه جمع کرده بودند. به اخباری که میداد با لبخند گوش میدادم.
دست هام رو شستم و پارچه ی چادری رو با یه روسری دیگه که خریده بودم بهش دادم که خیلی خوشش اومد. به مرجان هم خبر اومدنم رو دادم و گفتم که فردا میرم سر کار. این رو می دونستم که نیما از طریق مهیار می تونه من رو پیدا کنه ولی برای چی باید این کار رو می کرد؟ اتفاقا به خاطر بهنام هم که شده، حرفی نمی زد. صدای شر شر بارون میومد و من از خستگی کنار بخاری خوابم برد.
یک هفته از برگشتن من به اصفهان گذشته بود و زندگیم به همون روال قبل برگشته بود. دلم برای این آرامش و سکون تنگ شده بود. می دونستم حتما از خونه خیلی با من تماس گرفتند و به نتیجه نرسیدند. احتمالا بهنام از اینکه از یه ازدواج ناخواسته خلاصش کرده بودم، خوشحال بود. آنا و نیما هم از شر مزاحم راحت شده بودند. فقط مامان بود که نگرانش بودم. می ترسیدم اتفاق بدی افتاده باشه. تو هفته های بعد گوشی رو روشن می کردم و با مامان حرف می زدم.
سرم به وارد کردن یه سری شماره حساب و شماره ی قرارداد گرم بود که مهیار در زد و وارد اتاق شد. با من و خواهرش احوالپرسی کرد که چند ثانیه بعد مرجان بلند شد که از اتاق بیرون بره. تو این هفته هر وقت مهیار به سمتمون میومد، مرجان می رفت که مثلا ما رو تنها بذاره اما این حرکتش خیلی تابلو و مسخره شده بود. سریع گفتم: مرجان بمون کارت دارم.
مرجان که به در رسیده بود گفت: الان میام.
دوباره گفتم: نه بمون عزیزم.
و توی دلم گفتم «بعدا حسابت رو می رسم.»
مرجان در رو بست و مهیار با مِن مِن گفت: راستی خانوم هاشمی. مامان شب جمعه اقوام نزدیک رو دعوت کرده.
-بله مرجان گفت.
-شما هم دعوت هستید. خوشحال میشیم تشریف بیارید!
به مرجان که پشت مهیار ایستاده بود نگاه کردم. تعجب کرده بودم که چرا خودش نگفته. مرجان ابروهاش رو بالا انداخت و با لبش ادا درآورد.
اخم کردم که باعث شد مهیار به پشت سرش نگاه کنه. همون لحظه با اشاره گفتم «چی شده؟» که مهیار برگشت و صورتم رو عادی کردم.
-شما از طرف من دعوتید.
مرجان بدون صدا خندید و شکلک درآورد که بهش خیره شدم. مهیار برگشت و گفت: مرجان حالت خوبه؟
-نه. من که گفتم باید برم بیرون.
خندیدم و مهیار گفت: میایید دیگه؟
romangram.com | @romangram_com