#تنها_نیستیم_پارت_64
نیما با پوزخند گفت: چندمیه؟
بهنام هم که توی حرف کم نمیاورد گفت: آخری!
سریع گفتم: بهنام چند لحظه میای بیرون؟ کارت دارم.
-همین جا بگو عزیزم.
آنا به من چپ چپ نگاه کرد و بهنام گفت: این شیرینی نامزدی من و آتوسا ست!
آنا با عصبانیت داد زد: هنوز یه ماه نشده که بابا رفته. خجالت نمی کشید؟ مامان تو یه چیزی بگو!
مامان: آنا آروم باش. من در جریان بودم.
آنا: پس ما فقط غریبه ایم.
به طرف تلوزیون برگشت و خودش رو بی تفاوت نشون داد یا شاید واقعاً براش فرقی نمی کرد و من توهم این رو داشتم که حتما براش مهمه.
* حس آمیزی: یک آرایه ی ادبی که از طریق آمیختن دو یا چند حس با هم به دست می آید/ در اینجا حس بویایی و بینایی.
جرأت نگاه کردن به صورت نیما رو نداشتم. بیشتر، از این می ترسیدم که اون هم بی تفاوت باشه. توی احساسات خودم گیج شده بودم. صداش به گوشم خورد: مبارک باشه...
و کنار آنا نشست. بهنام هم نشست و مامان شیرینی رو باز کرد. از این حرکت غیرمنتظره ی بهنام واقعا ناراحت بودم. بدون مشورت با من. اصلا بدون نظرخواهی از من. کارش خیلی غلط بود.
خوب بودن حال مامان که نباید وابسته به بدبخت شدن ما باشه! به صورت بهنام نگاه کردم که موهاش رو بالا داده بود و یه تکه روی پیشونیش افتاده بود. از نوجوونی مژه های بلندش توی چهره ش جلب توجه می کرد. به من نگاه کرد. نمی دونستم چرا یه دفعه انقدر خواستنی شده بود. یه لحظه دلم خواست که پیشنهادش از روی احساس واقعی ش باشه.
نگاهم به دست نیما افتاد که شیرینی رو توش می چرخوند. توی بشقاب گذاشت و گفت: سرده. میرم یه چیزی بپوشم!
از پله ها بالا رفت و برای شام هم خستگی رو بهونه کرد و نیومد. سر میز شام بهنام و مامان مدام شوخی می کردند. حتی نسرین هم وقتی بهنام خواست تو جمع کردن ظرف ها کمک کنه، سر به سرش گذاشت. نصف جعبه ی شیرینی رو شادی و بهنام در حال تماشای کارتون خوردند. موقع رفتن به بهنام گفتم: صبر کن صحبت کنیم.
باید یه جوری گندی که زده بود رو جمع می کرد. می تونستیم بعد از یه مدت که من رفتم اصفهان بگیم به «تفاهم نرسیدیم.» اما با کمال پررویی گفت: من خیلی خسته ام. حالا بعداً
-مطمئنی نمی خوای بشنوی؟
-بعدا بگو. یه امشب رو خرابش نکن. باشه؟
و خم شد و گونه م رو بوسید. توی دلم گفتم «خودت نخواستی بشنوی!».
ساعت 2 بعد از ظهر بود و من با ساندویچ توی دستم تو حیاط خیس از بارون به طرف سوئیتم حرکت می کردم. احتمالا هاجر خانوم خواب بود و نمی خواستم الان مزاحم استراحتش بشم. صبح زود خونه رو با یه خط نامه «فعلا خدافظ مامان. نمی خواستم این جوری بشه.»، ترک کردم و به طرف ترمینال رفتم. همون لحظه گوشی اصلیم رو خاموش کردم و دومی رو روشن کردم که پیش شماره ی اصفهان رو داشت. دوست ها و همکارهام هر دو خط رو داشتند.
کلید رو توی در انداختم که سر و کله ی هاجر خانوم پیدا شد و با دیدن من با خوشحالی به طرفم اومد.
romangram.com | @romangram_com