#تنها_نیستیم_پارت_63
-...
-مامان مجبورت کرده؟
-فکر کن «آره»
-واسه اینکه منو تهران نگه داری؟
-فکر کن «آره»
-فقط همین رو داری که بگی؟
-حالا هر چی! با عمو دکتر عروسی می کنی جوجو؟
-فکر کن «آره»
و تماس رو قطع کردم. قرار بود شام بیاد اونجا. امیدوار بودم که تو خونه مثل آدم توضیح بده.
مشغول دیدن کارتون «بابا لنگ دراز» بودیم و بوی قرمه سبزی تمام خونه رو برداشته بود. هر 5 دقیقه یه بار شادی می گفت «ما هم شام پایینیم؟» و آنا سر تکون می داد. احتمالاً منظورش این بود که «گشنمه!»
مامان کتاب توی دستش رو بست. به من چشم غره رفت و گفت: چرا بهنام دیر کرد؟
-از من می پرسی؟
-پس از کی بپرسم؟
نیما از پشت پنجره کنار رفت و گفت: اومد!
و ادامه داد: بوی برف میاد.
آنا خندید و گفت: حس آمیزی* قشنگی بود.
در ورودی باز شد و بهنام با یه جعبه ی بزرگ شیرینی، یه دسته گل رز قرمز و یه لبخند گشاد وارد شد.
همه با تعجب نگاه می کردند و مامان کم مونده بود از خوشحالی زیاد پس بیفته.
نیما سکوت رو شکست: چه خبر شده دکتر؟
بهنام شیرینی و گل رو روی نزدیک ترین میز گذاشت و گفت: هیچی. دارم ازدواج می کنم.
romangram.com | @romangram_com