#تنها_نیستیم_پارت_66
قبلا هم زیاد خونه شون رفته بودم البته هر بار با مرجان نه با دعوت مهیار! به هر حال گفتم: سعی می کنم حتما بیام.
-منتظریم.
مهیار رفت. تا چشمم به مرجان خورد، گفتم: چرا اینجوری می کنی؟
-داداشمه دیگه. خوشحالی هم نکنم؟
-خوشحالی واسه چی؟
-بعدا خودت می فهمی!
بازوش رو گرفتم و گفتم: ببین مرجان. من دل خوشی از این جور سوپرایزها ندارم. یهو دیدی قاطی کردما!
ناراحت شد و گفت: من فقط حدس می زنم. حدس خودم رو که نمی تونم بگم. شاید اشتباه می کنم.
-تو خودت خوب می دونی که من قبلا ازدواج کردم و طلاق گرفتم.
-خب؟
-مهیار که نمی دونه.
خواست بی تفاوت باشه اما چهره ش غمگین شده بود که گفتم: پس حدست همین بود. نه؟
سرش رو تکون داد و گفت: تو دوستش داری؟
-اینطوری بهش فکر نکردم!
-مگه میشه؟ مراعات من رو نکن. بگو؟
-نمی دونم. کسی رو که فکر می کردم عاشقشم کنار گذاشتم. دیگه به همه چیز شک کردم.
-من خجالت می کشم با مهیار درباره ی این چیزها حرف بزنم.
-کاش شناسنامه م رو قبل از اینکه چیزی بگه نشونش بدیم. نمی خوام بعد از مطرح کردنش واقعیت رو بگم.
-چه طوری؟
-من همون روز مهمونی میارم و تو یه جوری به دستش برسون. نباید توی شرکت بدی، شاید مشکلی پیش بیاد. بیرون باشه بهتره.
-آره. شب جمعه بیار. یه جوری میدم دستش. خوبه؟
romangram.com | @romangram_com