#تنها_نیستیم_پارت_43
در رو بستم و اون هم مانع نشد.
از همون پشت در با صدای گرفته گفت: من مطمئن بودم که از ازدواجت با من پشیمونی.
-...
-رفتارت داد می زد!
یه گوشه روی زمین نشستم و گفتم: من کی اهل آه و ناله کردن بودم؟ چطور می تونستم جلوی خوشبختی کسی که دوست داشتم رو بگیرم؟
دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد. خوشحال بودم که مامان خونه نیست. امیدوار بودم نسرین هم توی اتاقش چیزی نشنیده باشه.
جمعه بود و همه خونه بودند. حوصله ی کسی رو نداشتم و توی حیاط نشسته بودم. از دیروز که با نیما بحث کرده بودم تا الان حتی یه لحظه هم کنارش نرفته بودم و نذاشته بودم اون هم چشمش بهم بیفته.
گودال به اندازه ی نیم متر رسیده بود که بیلچه به فلز خورد و صدا داد. لبخند زدم و اطراف جعبه رو بیشتر کندم. کاملا سیاه و کثیف شده بود. خیلی کوچیکتر از چیزی بود که ازش یادم مونده بود. با خودم فکر کردم که ای کاش هانیه هم اینجا بود و با هم بازش می کردیم. اما دو سال بعد از این جریان از کوچه ی ما رفته بودند. یادش به خیر چه روزهای خوبی داشتیم.
جعبه یه قفل اسباب بازی داشت. سرم رو برگردوندم که ستون های خونه شون رو از پشت دیوار ببینم. دوباره لبخند زدم و یه نفس عمیق کشیدم. چقدر زود آدم ها راهشون جدا میشه. متوجه حرکتی پشت پنجره ی طبقه ی دوم شدم و تمرکز کردم. شادی بود که با دست هاش نرده ها رو گرفته بود و خودش رو بالا نگه داشته بود. این بچه چه گناهی داشت که من دلش رو شکستم!
براش دست تکون دادم که جوابم رو نداد. جعبه رو بهش نشون دادم و اشاره کردم که بیاد پایین. عقب رفت و پرده رو انداخت. توی ذوقم خورد و به طرف شیر آب کنار حوض رفتم. دست هام و جعبه رو شستم و روی تخت نشستم.
شادی روی پله ها ایستاده بود. آروم گفتم: چرا نمیای؟
و یاد جادوگر قصه ها افتادم که بچه ها رو وسوسه می کرد. شادی چند پله پایین اومد. مکث کرد. بقیه ی راه رو هم اومد و کنار تخت ایستاد. گفتم: خوبی؟
سرش رو تکون داد.
-چرا عروسک ها رو پس دادی؟
-مامان گرفت.
با صدای شبیه پچ پچ گفتم: الان کجاست؟
اون هم به تقلید از من آروم گفت: خوابه.
کنار خودم نشوندمش و جعبه رو باز کردم. حالم شبیه آدم هایی بود که گنج پیدا می کنند. چند تا تمر و اسکناس و یه نامه بود که توی نایلون گذاشته بودیم. نامه رو توی دلم خوندم و کلی خندیدم «اگر این کاغذ را پیدا می کنید، بدانید که ما در ساعت 4 بعد از ظهر روز یکشنبه مورخ 5/4/1377 اموال شخصی خود را شامل...»
عینک قدیمیم رو برداشتم و به چشمم زدم. قاب بیضی طلایی رنگ داشت. شادی خندید و گفت: زشت شدی.
عینک رو به چشم اون زدم که برای صورتش خیلی بزرگ بود. هر دو خندیدیم. موبایلم رو درآوردم و ازش عکس انداختم. صدای مامان اومد که گفت: چکار می کنید؟
romangram.com | @romangram_com