#تنها_نیستیم_پارت_42

-...

-توی اون خونه ی لعنتی من رسماً تنها زندگی می کردم. تو حتی با من حرف هم نمی زدی.

داد زدم: من کنکور داشتم. نمی فهمی؟؟!!

-پس بی جا کردی ازدواج کردی.

در رو باز کردم و گفتم: فکر می کنی نمی فهمیدم چرا جشن نگرفتی؟ چرا من رو به دوست هات نشون نمی دادی؟

به صورتم زل زد و چیزی نگفت.

-من از همه ی خواب و خوراکم زده بودم که درس بخونم و یه رشته ی خوب قبول بشم. تا توُ ی «استاد پیمان» به خاطر زن ِ دیپلمه ت خجالت نکشی.

-...

-تا با خواهرم مهمونی نری!

-تو خودت نمیومدی. مگه من بهت نمی گفتم؟ مگه چقدر از وقتت رو می گرفت؟

پوزخند زدم و شقیقه هام رو فشار دادم و گفتم: چرا یه سال صبر نکردی؟ من از جوونیم گذشته بودم، تو یه سال نتونستی مدارا کنی که من دانشگاه قبول بشم!

-من تو رو همون جوری قبول کرده بودم. انتظار اینکه...

-پس انتظار من از خودم چی؟

سکوت کرد که این بیشتر آزارم می داد.

-من مجبور بودم به خاطر نگه داشتنت با همه مسابقه بدم. حتی با خواهر خودم که مدرکش رو از آمریکا گرفته بود.

پوزخندی زد و گفت: وقتی ماجرا رو فهمیدی ولم کردی. انقدر خونسرد و بی تفاوت که من 7 ساله از کارم پشیمون نشدم.

یه قطره از چشمم چکید که سریع پاکش کردم. وارد اتاق شدم. دیگه حرف زدن فایده ای نداشت.

در رو هول داد و گفت: اون همه «عشق» ، «عشق» گفتنت همین قدر بود که سر یه ماه طلاق بگیری و بری اصفهان؟!!!

عصبانی نگاهش کردم و گفتم: اینا همه ش حرفه. ما قبل از برگشتن آناهیتا مشکلی نداشتیم... هنوز یادمه چطور نگاهش می کردی.

با خنده ی تلخی ادامه دادم: خوشگل... خوش هیکل... هنرمند... تحصیلکرده...

فقط نگاهم می کرد و هیچی نمی گفت. روی صورتم دست کشیدم که خنکی دستهام حالم رو بهتر کنه و گفتم: من درکت می کنم. از مردها چه انتظاری میشه داشت؟!!

romangram.com | @romangram_com