#تنها_نیستیم_پارت_118

با دستمال کاغذی توی دستم ور می رفتم که عطرش به دماغم خورد. سرم رو بلند کردم. با لبخند رو به روم نشست که باز من رو یاد گذشته انداخت. کلاه لبه دارش رو در آورد و موهاش رو مرتب کرد. پسر کم سن و سالی سفارشها مون رو گرفت و رفت. وقتی میلک شیک سفارش داد دقیقا من رو به 17 سالگیم برگردوند. هر لحظه ممکن بود بزنم زیر گریه.

هنوز لبخند روی صورتش بود. معذب شدم و گفتم: چیه؟

-اون موقع ها فکر نمی کردم روزی برسه که از من خجالت بکشی!

-خجالت؟!!

-قبل از ازدواج هم با من راحت بودی.

سرم رو پایین انداختم و یاد حماقت ها و بچه بازی هایی که تو اون سن ازم سر زده بود، افتادم.

-اون موقع بچه بودم.

-اگر می دونستم تک تک اون لحظه ها قراره برام خاطره بشه، نمی ذاشتم تموم بشن.

-من نیومدم درباره ی گذشته حرف بزنم.

-من هم کاری با گذشته ندارم. این ها مربوط به آینده ست.

دوباره به صورتش نگاه کردم. یاد روزهایی افتادم که برای سه ساعت بیرون بودن باهاش مجبور بودم صد تا دروغ سر هم کنم و همه رو بپیچونم. یاد عذاب وجدان بعدش و قول دادن به خدا. به معصومیتم لبخند زدم. نیما هم لبخند زد و گفت: یادته یه بار نزدیک بود بابات تو رو تو ماشین من ببینه؟

خندیدم و سر تکون دادم. اگر جرأت الانم رو داشتم از اون ریسک ها نمی کردم. من حتی تا زیر صندلی هم رفته بودم. از یادآوری اون روزها و بابا دلم گرفت.

-بابا دید ولی به روی خودش نیاورد...

به چشم های هم خیره بودیم و سکوتمون طولانی شده بود که نیما دستش رو روی دستم گذاشت و با هیجان و دلهره ای که ازش بعید بود، گفت: آتو! من دوسِت دارم. این زندگی رو نمی خوام.

-...

-این آخرین راهی بود که به ذهنم رسید. می دونستم قرار محضر به هم می خوره.

-...

-یه چیزی بگو!

چی باید می گفتم؟ این فضا و رفتار نیما خیلی نوستالوژیک بود. چشم هام رو بستم و اشک روی صورتم چکید. وقتی بازشون کردم، نیما غمگین نگاهم می کرد.

-چی شد؟

-هیچی.

romangram.com | @romangram_com