#تنها_نیستیم_پارت_119


-چرا گریه می کنی؟ من نمی خوام ناراحتت کنم. نمی خوام آنا رو هم ناراحت کنم. 5 ساله که فقط تحمل کردم... تا کی اینطوری ادامه بدم؟ منتظر مرگ باشم؟

-نیما!

-جانم؟

-هر اتفاقی که افتاد اینو فراموش نکن که من واقعا دوسِت داشتم. تو برای من هوس نبودی.

خواست چیزی بگه اما نگاهش به طرف در لغزید. به عقب نگاه کردم. بهنام به سمت خیابون برگشت و آنا با چشم های خیس کنار میزمون ایستاد. نه صورت من رو می دید، نه دست نیما رو . فقط به صورت نیما زل زده بود.

نیما به من نگاه کرد. چشم هاش پر از غم و سوال بود. آنا به حرف اومد: نیما این چه کاری بود؟

-...

-می دونی من از صبح تا حالا چی کشیدم؟

-...

-نیما. بگو من چکار کنم که برگردی؟

نیما هنوز به من خیره بود. فشار دستش رو بیشتر کرد. دستم رو بیرون کشیدم و با قدم های تند خودم رو به در رسوندم. به طرف ماشین رفتم. بهنام پشت فرمون نشسته بود. در جلو رو باز کردم و نشستم. صندلی رو کمی خوابونده بود و به بیرون نگاه می کرد. حتی سرش رو به طرفم برنگردوند. حالم خوب نبود. حوصله ی حرف زدن هم نداشتم. چشمم به پوشه ی قرمزی روی داشبورد افتاد. ناخودآگاه برش داشتم.

چند برگ کاغذ داخلش بود. یکی شون نامه ی انتقالی بهنام به یکی از بیمارستان های اصفهان بود. حس غمگینی به قلبم چنگ انداخت. با تعجب به طرفش برگشتم که هنوز مثل بچه های لوس نگاهم نمی کرد. از این رفتارش خوشم میومد ولی نه تو این شرایط!! الان فقط می خواستم بغلم کنه.

پوشه رو سر جاش گذاشتم و با صدایی که انگار از چاه بیرون میومد گفتم: بهنام؟!

-هنوز دوستش داری. آره؟

-...

فندک رو از جیب بغلش بیرون آورد و به طرفم گرفت.

-حتی به این فندک هم بیشتر از من اهمیت میدی!!!

نمی دونستم بخندم یا گریه کنم! به جای فندک دستش رو گرفتم و فندک رو روی پوشه پرت کردم. نگاهش رو از شیشه ی جلو به طرفم برگردوند. ناراحتی تو تمام صورتش موج می زد. اصلا نمی دونستم به خاطر منه یا آنا یا نیما. فقط می دونستم که حالش خوب نیست.

دستش رو بیرون کشید و روی سوئیچ گذاشت. نگاهش به سمت کافی شاپ بود. سرم رو چرخوندم و آنا رو دیدم که با چهره ی گرفته ای به سمت ماشین میومد. بهنام ماشین رو روشن کرد. چشم هاش سرخ شده بود. یه قطره از چشمش چکید و سریع سرش رو برگردوند. اما من اون قطره رو دیده بودم...

دوباره به آنا نگاه کردم که به ماشین نزدیک شده بود. اثری از نیما نبود. ماشین حرکت کرد و با سرعت از جلوی آنا گذشت. با تعجب به بهنام نگاه کردم. شیشه رو پایین داد و پاش رو روی پدال گاز گذاشت.


romangram.com | @romangram_com