#تلنگر_سیاه_پارت_32


همه ی دیوارا رنگ تیره بودن اکثرا و وسایل قدیمی که به طور درهمی چیده شده بودن و باعث گیج شدن ادم و انتقال حس بد می شدن.

وارد تنها راهرویی که دیوارش کرم رنگ ، بود شدم و خواستم سرم رو.برگردونم که تو دوثانتی چشمام دو تا چشم قرمز رنگ خونی,با رگه های سیاه دیدم.

خواستم قدمی به عقب بزارم که نتونستم. انگار که یکی به پاهام پابند زده بود.

لعنتی حتی توان تکون دادن سرم رو هم نداشتم که به اون چشما خیره نشم. نگاهم روی چهره اش افتاد و حالم بد شد و عق زدم.

درست مثل یه زن باردار!!



دلنواز .

با نگرانی به اطراف خیره شدم.‌

پنج دقیقه ایی از رفتن ساهی می گذشت ولی هنوز نیومده بود. نگرانش بودم . نکنه ..

حتی فکر کردن بهشم باعث متوقف شدن قلبم می شد .

اروم از روی پله ی مر مری بلند شدم و درحالی که چادرم رو نگهداشته بودم ، از پله ها پایین رفتم.

رو به بچه ها که هر کدومشون یه گوشه از خونه نشسته بودن ، گفتم :

ساهی دیر نکرده !؟

جواب درستی ازشون نشنیدم برای همین چادرم رو سفت گرفتم و به سمت راهی که ساهی رفته بود رفتم .

من دنبال ساهی تا اخر دنیاام می رفتم .

تو راهروی نیمه تاریک که دو در داخلش قرار داشت شدم ‌.

و به اطراف خیره شدم .

سایه ایی رو پشت سرم حس کردم .

با ترس در حالی که نفسم تو سینه ام حبس شده بود به عقب برگشتم که با دیدن کسی که رو به روم بود نفس کشیدنام اروم شد .

نفسم رو با راحتی به بیرون فرستادم و گفتم :


romangram.com | @romangram_com