#تلنگر_سیاه_پارت_31
خونی بود .!! البته یه چیزی شبیه خون ولی به رنگ سیاه
ساهی.
نگاهی به بچه ها که هر کدوم حال و روز بدی داشتن خیره شدم.
شبنم رنگش پریده بود و در حال هق هق کردن بود.
صحرا مات به موهاش و اون ناخن بزرگ خیره شده بود.
سوگل..و اما سوگل گیج به اطراف خیره شده بود. انگار که دنبال یه نفر می گرده و دلنواز مظلومم روی پله ها که از دو طرف باز بودن ، نشسته بود و با گوشه ی چادرش بازی می کرد. این دختر یکم خونسرد نشده بود ؟
جای داهی فقط بین جمع شیش نفرمون که چهار نفرمون داغون شده بودن خالی بود.راستی داهی کجا رفته بود ؟
به شبنم که دست از هق هق برداشته بود و نا خوناش رو می جوید خیره شدم و.گفتم :
داهی کجاست ؟
رنگش دوباره پرید و گفت :
واای. خداا نکنه اتفاقی براش افتاده باشه ؟ تو رو خدا برین ببینین چی شده.
سری تکون دادم و رو به دلنواز گفتم :
تو همونجا بشین من الان میام.
با ترس اسمم رو زمزمه کرد و گفت :
نه منم باهات میام.
اخمی کردم و گفتم :
تو بیای که نمی تونی کاری کنی. من میرم قول میدم زود برگردم باشه ؟
سری با مظلومیت تکون داد که دلم براش ضعف رفت. اون چشما من رو دیوونه می کردن.
از کنار پله های مرمری شکل که دلنواز روشون نشسته بود گذشتم.
تازه متوجه مرموز بودن این خونه شده بودم.
romangram.com | @romangram_com