#تلنگر_سیاه_پارت_189

با بلند شدنش ، جیغی از ترس کشیدم و ازش دور شدم .

چشماش .. چشماش سفید شده بود .



شبنم

با ترس همونطور که نشسته بودم ، به سمت گوشه ی دیوار رفتم .

می ترسیدم حتی بهش نگاه

کنم . ترسناک شده بود .

چهره ی ریزه و با نمکش با اون چشمای خالص سفید ترسناک شده بود .

خواست به سمتم بیاد که چادرش ، زیر پاهاش گیر کرد .

تعادلش رو از دست نداد و چادر رو به شدت کشید ، جوری که نصف پارچه ی چادر پاره و جدا شد .

دوباره با همون قدمای اروم به سمتم اومد.

مشت دستش باز و بسته می شد .،

نمیدونم چرا اینطوری شده بود .

با صدای خشن و گرفته ایی گفت :

فقط .. قر..

صداش نامفهوم شد و دوباره به سمتم اومد . انگار که زبونش نچرخیده باشه حرفش رو قطع کرده بود

بالای سرم ایستاد و روم خم شد .

زدم زیر گریه و با هق هق اسمش رو صدا کردم .

دلنوااز

بی توجه به من که در حال لرزیدن بودم ، دستش رو به سمت صورتم اورد و درحالی که با ناخن بلند شده اش روی صورتم خط می کشید

گفت :

romangram.com | @romangram_com