#تلنگر_سیاه_پارت_188


دلنواز _ شبنم خوبی ؟

واقعیتش اصلا خوب نبودم ولی به تکون دادن کوتاه سرم اکتفا کردم .

دستش رو حس کردم که روی شونه ام گذاشت و گفت :

شاید بهتر باشه یکم استراحت کنی . حالت زیاد خوب نیست .

نگاهی به چهره اش کردم و اروم گفتم :

نه خوبم . الان اصلا خوابم نمیاد تو استراحت کن . من بیدارم .

سری تکون داد و تو خودش مچاله شد .

و من موندم و افکار درهم و بهم ریخته ام.

سرم رو به دیوار تکیه دادم و بی توجه به صداهای عجیبی که میومد ، چشمام رو بستم .

دلم برای مادرم که تو سالمندان بود تنگ شده بود .

تنها چیزی که می خواستم

این بود که پدرم رو پیدا کنم و ازش بپرسم چرا ؟ چرا مارو تو اون وضعیت ول کرد .

با حس تکون خوردن یه چیزی ، چشمام رو باز کردم و به اتاق نیمه تاریک خیره شدم .

چیزی نبود ، به دلنواز نگاه کردم ، رو زمین خوابیده بود و صداهای نامفهومی رو در میاورد . یه صداهایی که فقط باعث ترس من می شدن .

دوباره تکون خورد که به خودم اومدم و رفتم بالای سرش نشستم .

نگاهی به چهره ی مظلومش کردم و اروم اسمش رو صدا کردم .

دلنواز ؟_ خانم گل ؟ حالت خوبه ؟ دل..

با باز کردن یهویی چشماش

حرفم رو قطع کردم .

حتی نتونستم بازدمم رو به بیرون بفرستم .


romangram.com | @romangram_com